تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
سلطان عمل كردن ننگ مىباشد . هانى فرمود : اين چه مزخرفات است كه مىبافى ، كمال عار همين است ، كسى كه پناه به در خانه تو آورده وى را بدست دشمن بسپارى ، اين ننگ و عار را به كجا ببرم كه زنده باشم و ببينم و بشنوم و قدرت و قوّت و ايل و قبيله و جمعيّت داشته باشم درعين‌حال ملتجى شده خود را به دشمن دهم حاشا و كلّا ، من لاف عقل مىزنم اين كار كى كنم . ابن زياد سخنان ايشان را مىشنيد از گفتار هانى سخت در غضب شد فرياد زد : ادنوه منّى ( هانى را نزديك من آوريد ) ، هانى را نزديكش بردند ، گفت : هانى يا مسلم را حاضر كن يا الآن گردنت را مىزنم . هانى فرمود : اگر تو چنين كارى كنى ، الآن دور خانه‌ات آتش خواهد گرفت زيرا بسا شمشيرها كه كشيده شود و دمار از روزگارت برآورده شود . البتّه اين سخن بدان جهت گفت كه به قبيله و قوم خود پشت گرم بود و مىپنداشت كه نگذارند ابن زياد به او قصد سوء نمايد چه آنكه هانى مردى بود بزرگ و مطاع و در هنگام ضرورت چهار هزار سوار زره‌پوش و هشت هزار پياده از قبيله مراد در ركاب او حاضر مىشدند و از ساير قبائل كنده و غير آن سى هزار مرد مسلّح او را مهيّا بود . ابن زياد گفت : و الهفاه عليك ، تو بدان شمشيرها مرا بيم مىدهى ، صدا زد مهران او را بگير ، مهران عصا بگذاشت و گيسوان هانى گرفت و ابن زياد آن چوبدستى كه در دست مهران بود برداشت و برسر و صورت هانى بقوّت تمام بزد به طورى كه بينى او شكست خون و گوشت سر و پيشانى برروى و ريش هانى فروريخت ، مردى ايستاده بود هانى دست برد تا شمشير او را بكشد مرد شمشير نداد ، ابن زياد ملعون گفت : امروز خون تو مباح است كه شيوه خارجيان گرفتى ، پس هانى را بكشيدند و