هانى اندكى آرام گرفت به تقدير الهى تن در داد و به زبانحال گفت :
شعر
من همان لحظه وضوء ساختم از خون گلو * كامد از در ببرم مسلم و برخانه نشست
مال و جان مىنهم امروز به تابوت فنا * پنج تكبير زنم يكسره برهرچه كه هست
بهرصورت هانى با همراهان وارد بارگاه شد ، مجلسى آراسته و محفلى از اعيان و اركان ديد كه جملگى نشستهاند چون چشم ابن زياد به هانى افتاد گفت : اتتك بخائن رجلاه ( يعنى آورد تو را دو پاى خائن )
هانى از اين كلام بدگمانتر شد آمد تا به جائى كه شريح قاضى نشسته بود ، ابن زياد به تشريح گفت :
اريد حياته و يريد قتلى * عذيرك من خليلك من مراد
من حيات و زندگانى او را مىخواهم ولى او كشتن من را طالب است . . . .
هانى فرمود : اى امير چه مىگوئى و اين چه عبارتى است كه برزبان جارى كردى ، من چه كردهام و كدام خيانتى را نمودهام ؟
ابن زياد گفت : اين چه فتنههاست كه در خانهات به پا كردهاى ، مسلم را در منزلت راه داده و او را در ظل خود پناه دادهاى و مردم را به بيعت با حسين دعوت مىكنى ، اسباب و اسلحه كار و مردان كارزار به دور خود جمع كردهاى ، گمان مىكنى من از اينها خبر ندارم ؟
هانى چارهاى نديد غير از اينكه بگويد : اى امير آنچه مىگوئى من از آنها خبر ندارم نه من اين كارها را كردهام و نه مسلم در خانهام مىباشد .
ابن زياد در غضب شد گفت : معقل غلام حاضر شود ، چون چشم هانى برمعقل افتاد فهميد همهء فتنهها از او سر زده ، ابن زياد گفت : اين شخص را