افْتَقَرَ
: نيازمند شد ، فقير شد . مص . افتقار ر . ف ق ر - افتقر ، فعل ماضى مفرد مذكر غايب از باب افتعال است . افتقر در اينجا چون مصدّر به اسم شرط است معنى مضارع ( نيازمند شود ) مىدهد .
من افتقر فيها حزن . خ 81 ص 181 س 4
افْحَش
: زشتتر . ر . ف ح ش - افحش بر وزن افعل ، صفت تفصيلى است ولى در اينجا معنى صفت عالى ( زشتترين ) مىدهد . زيرا مضاف به كلمهء بعدى است .
افحش الظلم . ن 31 ص 931 س 1
افَرّ
: گريزانتر ، فرارىتر . ر . ف ر ر - افر ، بر وزن افعل صفت تفصيلى است .
من السيف افر . خ 27 ص 95 س 16
افْراط
: م . فَرَط : نشانه ، علامت ، پرچم . ر . ف ر ط و ازفت بافراطها . خ 232 ص 764 س 9
افْرِجَ
: رها شد ، برداشته شد . مص . افراج ر . ف ر ج - افرج ، فعل ماضى مفرد مذكر غايب مجهول از باب افعال است .
قد افرج عنها الرق . ن 24 ص 877 س 13
انْ افْرَطَ
: اگر از حد بگذرد . مص . افراط ر . ف ر ط - افرط ، فعل ماضى مفرد مذكّر غايب از باب افعال . در اينجا چون حرف شرط بر آن وارد شده معنى مضارع داده است .
و ان افرط به الشبع . ك 105 ص 1136 س 9
افْرِطَنَّ
: البتّه پر خواهم كرد . مص . افراط ر . ف ر ط - افرطن ، فعل مضارع متكلم وحده از باب افعال است .
و نون تأكيد ثقيله نيز به انتهاى آن افزوده شده است .
و ايم اللّه لا فرطن لهم . خ 10 ص 61 س 5 و ايم اللّه لافرطن لهم . خ 137 ص 419 س 3
افْسَحْ
: گشايش بده ، بگشاى . ر . ف س ح