معاى او ثفلى است و از براى دفع آن تزحّر شود و آن را به پارسى زور گويند ؛ و بيان معاى مستقيم در « امعاء » گذشت . « 1 »
تهيّج :
ورمى است بادى كه داخل عضو شده باشد .
ترهّل :
سستى است كه در گوشت پيدا شود . چنانچه « 2 » در صاحب استسقا .
تقشّر :
پوست برآوردن و ريختن آن است .
تحجّر مفاصل :
گره شدن و سخت گشتن بندهاى استخوان است .
توحّش :
در وحشت افتادن است .
تعقّد معاء :
گره شدن روده است و درهم پيچيده شدن آن .
تب :
به عربى آن را حمّى گويند و حمّى حرارتى است غريبه كه پراكنده شود از دل به واسطهء روح و رگهاى جهنده به جميع اعضا و مضرّت رساند به افعالى كه از قوى صادر مىشوند .
فايده : بدان كه تب سه نوع است : اوّل ، حمّى يومى ، و آن ، آن است كه حرارت اوّلا تعلّق به روح گيرد ، و آن انواع است : « 3 » فكرى و غمّى و همّى و تعبى و فزعى و جوعى و عطشى و سدّى و استفراغى و امتلايى و حرّى و بردى و قشفى و استحصافى .
دوم ، حمّى خلطى ، « 4 » و آن ، آن است كه حرارت غريبه اوّلا تعلّق به اخلاط گيرد ، و آن دو نوع است : يكى « 5 » غير عفنى ، يعنى خلط به حرارت غريبه گرم شود ، امّا متعفّن نشود ، آن را سونوخس گويند ، و اين مخصوص خون است ، چه ، باقى اخلاط هرگاه كه حرارت غريبه در آن اثر كند ، متعفّن شود البتّه ؛ دوم عفنى ، و آن دو قسم است : بسيط و مركّب .
بسيط آن است كه از عفونت يك خلط فقط حادث شود ، و آن چهار قسم است :
خونى ، و آن دو نوع است : مطبقه ، و آن ، آن است كه خون در اندرون رگها متعفّن شده باشد ؛ و غير مطبقه ، آن است كه خون در بيرون رگها متعفّن شده باشد ، چنانچه در دمّل و خراج و امثال آن .
هامش
( 1 ) . م : - و بيان معاى مستقيم . . . گذشت .
( 2 ) . م : كه .
( 3 ) . س : - و آن انواع است .
( 4 ) . س : + است .
( 5 ) . م : + آنكه .