از سوء مزاج حارّ « 1 » ساده مىباشد . چنان كه از گرمى آفتاب و غير آن « 2 » و از خوردن چيزهاى گرم حادث گردد . علامتش تقدّم « 3 » وجود اين اسباب بود با بعضى از علامات حرارت كه در دموى و صفراوى گذشت . علاجش آنچه در صداع « 4 » دموى و صفراوى مذكور شد غير فصد و تليين كه به حدّ اسهال رسد و طلا و ضماد در صداعى كه به واسطهء خوردن « 5 » چيزهاى گرم بود « 6 » مثل آرد جو و گشنيز تر « 7 » و خبّازى كنند . زيرا كه چيزهاى « 8 » قابض چون صندل « 9 » و برگ بيد موافق نيست « 10 » ؛ و از سوء مزاج بارد ساده يعنى بىآنكه از بلغم و سودا بود ، مىباشد . چنانچه از هواى سرد يا از خوردن « 11 » چيزهاى سرد عارض شود . علامتش تقدّم اين اسباب با بعضى از علامات برودت كه در سودا و بلغم مذكور شد . علاجش آنچه گذشت در بلغمى و سوداوى الّا مسهل « 12 » ؛ و « 13 » از ترى و خشكى نيز بىماده مىباشد و آن را سوء مزاج رطب ساده و سوء مزاج يابس ساده گويند . علامت و علاج رطب از بلغمى و علاج يابس از سوداوى فرا بايد گرفت ؛ و از باد غليظ مىباشد كه در سر محتبس گردد . علامتش « 14 » تمدّد و آواز « 15 » در سر و گوش و انتقال درد از موضعى به موضعى و ضربان و عدم گرانى سر . علاجش از چيزهاى نفّاخ پرهيز
هامش
( 1 ) . س : مزاجهاى .
( 2 ) . ف : - و .
( 3 ) . ش : تقديم .
( 4 ) . ل : - صداع .
( 5 ) . س : - خوردن .
( 6 ) . ش : - بود .
( 7 ) . گشنيز : كربزه ، كرزه نيز گويند و به يونانى قوريون و به پارسى گشنيز گويند و نيكوترين آن بستانى بود .
( اختيارات ، ص 376 ) و جلجلان به پارسى گشنيز خشك گويند . ( اختيارات ، ص 97 ؛ و نيز ر . ك : صيدنه ، ص 214 و 32 و 55 ؛ مخزن الادويه ، ص 376 ) .
( 8 ) . ل : + خوردنى .
( 9 ) . صندل : چوب درختى است عظيم به قدر درخت گردكان و انبه و نيب و شاخههاى آن افتاده بر روى زمين و ثمر آن در خوشه مانند جته الخضرا و . . . سه نوع مىباشد : صندل ابيض ، صندل زرد و صندل سرخ ( مخزن الادويه ، ص 570 ) .
( 10 ) . س : است .
( 11 ) . ش : - چيزهايى قابض . . . يا از خوردن .
( 12 ) . ل : + خوردن .
( 13 ) . س : - و .
( 14 ) . ل : + در .
( 15 ) . ل ، ش ، ف : + ها .