و اسفناج « 1 » و در وقت غلبه و هيجان درد ، گل خطمى در آب جوشانيده و پاى تا زانو در آنجا نهاده دست مىمالند ، چنانچه « 2 » از بالا به زير مىكشند و در همهء « 3 » اقسام صداع پاى شويه عاجل النّفع است « 4 » و بنفشه و نيلوفر و خبّازى « 5 » و پوست خشخاش و جو مقشّر نيم كوفته از هريك كفى در آب بجوشانند و صاف گردانند و در ابريقى كرده ، نيم گرم بر سر « 6 » مىريزند . اين عمل را تنطيل گويند و آن آب را نطول « 7 » ؛ و از بلغم مىباشد . علامتش گرانى سر و غلبهء خواب و ترى دهان و بينى و عدم حرارت سر و سفيدى و غلظت بول و بطىء « 8 » نبض يعنى دير جستن « 9 » .
علاجش شراب اسطوخودّوس « 10 » يا ماء الاصول « 11 » يا شراب ليمو و گلنگبين « 12 » با « 13 » هم . غذا نخودآب به شيرهء كاچيره « 14 » يا كبوتر و گنجشك و كبك
هامش
( 1 ) . اسفناج يا اسفناخ به هر دو صورت استعمال شده است . ( ر ك : مخزن الادويه ، ص 124 ) .
( 2 ) . س : چندانكه ؛ ش : چنان كه .
( 3 ) . س : - همهء .
( 4 ) . ش : + خطمى بغدادى .
( 5 ) . خبّازى : نوعى است از انواع ترهها و برگ او مستدير باشد و بعضى او را خباز گويند ( صيدنه ، ص 254 ) . به پارسى خرو خوانند و به شيرازى نان كلاغ و آن نوعى از ملوكيه است و گويند ملوخيا بستانى است و ملوكيه برّى و گويند نوعى از ملوخيا را بقلة اليهوديه خوانند و ملوكيه گويند و آن خطمى بود . ( اختيارات ، ص 137 ) .
( 6 ) . ل : - بر سر .
( 7 ) . ل : - و آن آب را نطول .
( 8 ) . بطىء : سستى و كاهلى است .
( 9 ) . ل : + نبض .
( 10 ) . اسطوخودّوس : نباتى است و بر سر او شاخههاى بزرگ است همچنانكه بر سر دانهء جو باشد معنى آن موقوف الارواح است و آن جزيرهاى است كه از آنجا خيزد . نام آن جزيره استخادس است . ( ر . ك : قانون ، ج 2 ، ص 66 ؛ اختيارات ، ص 28 ) .
( 11 ) . ماء الاصول : مايعى دارويى است كه ظاهرا از بيخ نباتى چند گيرند از جمله كرفس و باديان و رازيانه و . . .
( لغتنامه ؛ و نيز ر ك : هداية المتعلمين ، ص 228 ) .
( 12 ) . گلنگبين : كه معرّب آن جلنجبين است در عربى به عنوان خمر الورد ، يعنى شراب گل سرخ ياد شده است . ( ر ك : الصيدنه ، ص 618 ) .
( 13 ) . س : به .
( 14 ) . كاچيره : كاكيان ، خسق يا خسك ، دانهاى باشد سفيد كه از آن روغن كشند و به عربى آن دانه را احريض و گل آن را معصفر گويند و بعضى گويند احريض گل كاچيره است ( لغتنامه ) .