فصل دويم : در سرسام
سرسام « 1 » لفظى فارسى است كه معرّب گردانيدهاند « 2 » ؛ مركّب از سر و سام كه به معنى آماس « 3 » است و اين عبارت است از آماس حجاب دماغ يا نفس دماغ ؛ از خون مىباشد و اين را به زبان يونان قرانيطس « 4 » خوانند ، به فا و قاف مىگويند . علامتش تب دايمى و گرانى سر و سرخى چشم و روى و رفتن آب از چشم و صداع « 5 » و گفتن هذيان و خنديدن و درشتى و سرخى زبان مايل به سياهى و عظم نبض . علاجش فصد قيفال و « 6 » به قدر قوّت و احتمال خون برداشتن و نرم كردن « 7 » طبيعت به عنّاب « 8 » و آلو و ترنجبين و بنفشه و تمر هندى و روغن گل و « 9 » سركه در سر ماليدن و حقنهء « 10 » نرم به مثل عنّاب و بنفشه و نيلوفر و ترنجبين « 11 » كردن و از صندل و گشنيز تر و گلاب لخلخه « 12 » كردن . غذا آب جو و عدس و اسفناج و در وقت غلبهء هذيان پاىشويه كنند و پاى را « 13 » بمالند و ببندند ؛ و از صفرا مىباشد و اين را قرانيطس خالص مىگويند . « 14 » علامتش تب تيز و بىخوابى و سبكى سر و
هامش
( 1 ) . ل ، ش : - سرسام .
( 2 ) . ش ، ف : كردهاند .
( 3 ) . ل : + سر .
( 4 ) . قرانطيس : سرسام تيز را گويند خاصه ، و سرسام تيز آماس غشاى دماغ باشد ، نه آماس گوهر دماغ . ( ذخيرهء خوارزمشاهى ، به نقل از لغتنامه ) اين كلمه در يونانى « فرنيطس »( Phrenitis )بوده و سپس ناسخان و كاتبان عرب آن را به قرانيطس تبديل كردهاند ( طبّ اسلامى ، ص 29 ) .
( 5 ) . ل : درد سر .
( 6 ) . ل : - و .
( 7 ) . ل ، ف ، ش : داشتن .
( 8 ) . عنّاب : به ضمّ عين ، درختى است معروف قريب به درخت كنار و زيتون در بلندى و برگ آن اندك ضخيمتر و طولانىتر از برگ كنار و يك روى آن مرغب و پوست درخت و چوب آن سرخرنگ و خالدار است . . . درختى است كه پارسيان او را سنجدان گويند و به سريانى زيزوفى گويند . روميها او را ژيزفون گويند . ( مخزن الادويه ، ص 618 ؛ و نيز ر ك : اختيارات ، ص 308 ) .
( 9 ) . ل ، ف : + اندكى .
( 10 ) . حقنه : فرو بردن مايعى از مخرج زيرين به معده تا سدهها و بادها بگشايد . ( لغتنامه ) هر دوا كه بيمار را از زير دهند . ( اقرب الموارد ) .
( 11 ) . ل ، ش : + و آلو .
( 12 ) . لخلخه : تركيبى باشد كه آن را به جهت تقويت دماغ ترتيب دهند . ( لغتنامه ) .
( 13 ) . س : پاى بر آن .
( 14 ) . ل : - و اين را . . . گويند .