قوّت ، از كار خود عاجز ماند ، چنان كه باصره ، بعد از نظر به شمس ، به تكرار يا به سبب زيادتى كيفيّت و شدّت نورى ، نور ضعيف را ، يا لون را نبيند . و سامعه ، بعد از سماع شديد ، « همس » را نشنود . و بسيار شده است كه بعد از ذوق حلاوت شديده ، حلاوت ضعيفه را نرسند ، و از استشمام روايح مردارها در ملاحم ، انقباض كريهى پيدا شده كه شامّهء باطل شده و دماغ عيب كرده .
و امّا دليل آن است كه تأثير قواى مدركه ، به مدخليّت مادّه است ، مثل مطلق قواى جسمانيّه و مادّه ، عناصر است و تاثيرات ، مبادى حركات تحريكات است ، به حركات اينيّه و وضعيّه و كيفيّه و كميّه . و حركات ، مقتضاى طبايع عناصر است كه تقاضاى « سكون » كنند ، در احياز طبيعيّهء خود و اگر اقتضاى « حركت » كنند ، به جهت وجدان حالت ملايمهء خود است ، نه اين گونه حركات است « 1 » . پس ، از اين تقاوم ، ضعف و فتور پديد آيد .
و دليل ديگر آنكه : خداوند - جلّ شأنه - خواب را بر آدمى مسلّط فرموده ، تا آنكه منجبر شود اعيأء و خستگى كه از كثرت استعمال مشاعر و [ قواى ] محرّكه ، در بيدارى به آنها رو داده ، با آسايش و راحت خواب ، و گرنه در اندك زمانى ، هلاك شوند .
پس ، ضمّ مىكنيم به آن صغرى ، كبرائى كه نيست شيىء از عواقل چنين ، چه معلوم است كه : از كثرت تعقّلات و تكرّر افكار نفسى كه [ در ] عقل « بالقوّه » است ، عقل بسيط ، « بالفعل » شود ، بل « عقل فعّال » شود و كليّت پيدا كند و اعيأء و خستگى براى او نباشد ، بلكه هر چه معقولات بيشتر ، قوّت معنوى و قوّت روحانى او فراوانتر گردد و او « ضعيف » را ، بعد از « قوى » و « قوى » را بعد از « ضعيف » ، به آسانى تعقّل كند ، چنان كه تعقّل « عقل كلّ » كند ، تعقّل « هيولاى كل » كند ، خواه قبل و خواه بعد .
و چنان كه حقيقت « وجود » را تعقّل كند ، با عنوانات شامخه - كه دانستى - از عنوان « وجود » و « نور » و « حيات » و « علم » و « مشيّت » و « عشق سارى » و نحو اينها ،
هامش
( 1 ) - « است » اضافه به نظر مىرسد .