- « جاذبه » كه جذب كند غذا را به اعضا ، و وجودش در حلقوم ، معلوم است در آدم شديد الجوع كه پيش از تجويد ، مضغ غذا را جاذبهء حلقوم او مىكشد و اگر منكوس باشد ، طعام و شراب ثقيل را بالا مىكشد به جاذبهء آن و در عروق و اعضا معلوم است به عقل كه بايد جذب دم شود ، تا هضم ديگر شود و اعضاء ، به نصيب خود برسند و علامات ديگر نيز هست ، و اختصار اولى است .
- و « ماسكه » كه وجودش ضرور « 1 » است ، به جهت آنكه هضم ، حركت كيفيّه است و در بعضى مراتب ، تبديل صورت نوعيه و هر حركتى ، زمانى مىخواهد .
پس ، در عضوها « ماسكه » بايد كه جسم رطب ثقيل را در جوار عضو و مواضع لغزنده نگه دارد ، تا انهضام واقع شود .
- و « هاضمه » كه طبخ دهد ، غذا را و مراتب هضم چهار است : هضم « معدى » كه غذا با آن ، در معده « كيلوس » شود ، اعنى : شبيه به ماء كشك ثخين ، و هضم « كبدى » كه غذا در كبد ، « كيموسات » اربعه ، اعنى ؛ اخلاط اربعه شود : دم ، و بلغم ، و صفراء ، و سوداء . و هضم « عروقى » كه در آورده و جداول و سواقى و رواضع و عروق شعريّه است ، و هضم « عضوى » كه ابتداء به آن ، از هنگام ترشّح دم است ، از فوهات عروق ، تا منعقد شود .
و مدّت هر يك از هضوم اربعه ، شش ساعت است كه [ در ] مجموع ، بيست و چهار ساعت باشد ، به عدد ساعات شبانهروزى .
- و « دافعه » كه آنچه فضولى است و به كار نمىآيد از غذا دفع كند ، به تبرّز و ادرار و انبات شعر و ظفر و اخراج فضول و اوساخ از منافذ محسوسه ، چون : « عين » و « اذن » و « انف » و غير محسوسه ، چون مسامات .
و اين چهار خادم ، در هر عضوى هست ، و در بعض اعضا كه خدمت براى كلّ بدن دارند ، اين چهار تا مضاعف مىشوند ، چون معده كه « جاذبه » دارد ، به جهت جذب غذاى كلّ بدن و جاذبه به جهت جذب غذاى خود ، و همچنين در باقى قوا .
و بر اين قياس كن اعضاء ديگر را كه كليّتى دارند و چون در اوعيهء غذا ركنيّت كبد
هامش
( 1 ) - به لحاظ ادبى « ضرورى » درست است .