بالذّات تعالى . و « شىء من شىء » چون نفوس كه اظلال عقولند و بر منوال آنها مصنوعاند .
و « شىء من لا شىء » اجسام و جسمانيّاتاند كه مخلوقاند به قدرت حق ، از « هيولى » و هيولى از شيئيّت فعليّت ، مطلقا عرى و برى است ، حتّى امتداد دراز و پهن و ستبر را ندارد كه گويند : در ذات ، نه متّصل است و نه منفصل ، چه جاى ناريّت و هوائيّت و مائيّت و ارضيّت و فلكيّت و غير اينها ؟
و از شيئيت فعليّت گفتيم ، چه « شيئيّت » ، قوّت انفعاليّه و استعداد را داراست و ذاتى آن است ، زيرا كه « لا شىء » صرف مادّهء « شىء » نشود . و آنچه بعضى گفتهاند كه : « ظلمت » است و « غسق » به اين معنى است و بالنّسبه است كه ظلمت محض وجود ندارد .
پس ، اجسام « لا من شىء » نيستند ، بلكه « من لا شىء » اند ، به اين معنى . و كلمه « من » كه در شقّ دوّم است ، نه كلمه « من » است كه بر مادّه داخل كنند ، چون :
« خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ »
« 1 » و « خلق الخاتم من فضّة » و « السّيف من حديد » ، بلكه چون كلمهاى است كه بر هندسهء شىء داخل كنند .
تقسيم ديگر : معلول ، يا در وعاء « دهر » است ، يا در وعاء « زمان » ، و دوّم اعمّ است ، از ظرف زمان كه « آن » باشد ، و آنچه در وعاء دهر است ، يا در دهر « ايمن اعلى » است ، و اين عقول كليّه است ، يا در دهر « ايمن ، اسفل » و اين ، نفوس كليّه است ، يا در دهر « ايسر اعلى » است و اين مثل معلّقه است كه عالم مثال باشند ، يا در دهر « ايسر اسفل » و اين ، طبايع دهريّه است ، اعنى : زمانيّات ، از جهت انتساب به مبادى عاليه كه از اين جهت در اعجاز سلسله طوليه نزوليه واقعاند كه : « المتعاقبات فى سلسله الزّمان مجتمعات فى وعاء الدّهر » . « 2 »
چه ، « دهر » در اصطلاح ، وعاء ثابتات است و زمانيّات نيز نسبت به مبادى عاليه ، و با اينكه قواعد انوار مخروطات ، ارباب انواع شاناند ، ثابتاند ، كو نسبت به يكديگر متغيّر باشند .
هامش
( 1 ) - نحل / 4 .
( 2 ) - ظاهرا بايد « المتفرّعات » باشد .