فلسفهء اسلامى و در هم تنيده شدن مباحث ساختارى آن شد ، در فلسفهء غرب به گسترش حوزههاى مباحث انجاميده و به جاى « عمق » ، « تنوع » را به بار آورده است « 1 » و در نهايت ، نتيجه اين شده كه : فلسفهء غرب ، بر خلاف قسيمهاى خود ، پا به پاى زمان ، دست به تغيير موضع و موضوع زده ، و از ايستگاهى نو به ايستگاهى نوتر و پوياتر شتافته است ، ماجرايى كه سبب تعامل عملى « فلسفه » و « علوم » گرديد و در اثر پيوند با ساختارهاى اساسى ، در حركتى زود هنگام ، فلسفههاى مكرّر مضاف را متولّد كرد . اين حادثه ، در فلسفهء شرق و يا فلسفه اسلامى ، بسيار ديرتر اتفاق افتاد و سبب شد فلسفههاى مضاف ، با تأخيرى بسيار چشمگير ، وارد متن آن گردند كه البته باز تفاوت آن با نمونههاى غربى ملموس و محسوس است .
با اين حال ، فلسفهء اسلامى در حوزهء اصول و فروع خويش ، داراى دريافتهاى خاصّ و اصول موضوعهاى است كه فلسفهء غرب ، به كلّى فاقد آنهاست و فيلسوفان غربى طبيعتا تا امروز ، به برخى از آنها توجّه نيافتهاند . ريزبينىهاى موجود در فلسفهء اسلامى ، گاهى تا حد محيّر العقول بودن اوج مىگيرد و ثمرههاى عقلى فراوان و كم نظيرى را بر جاى مىگذارد كه دارندگان و پيروان فكرى و عقيدتى اين نظام را در كشف و فهم واقعيّات متافيزيكى ، يارىهاى فراوان مىرساند . بىجهت نيست كه مىبينيم ميراث اين فلسفه حقايق بنيادين مبداء و معادى است ؛ دو امر مهمّى كه فلسفهء غرب ، همواره از فقدان آن ، رنجهاى مفرط مىبرد .
ملا هادى سبزوارى در آن گفتار خود كه مىگويد :
الفهلويّون الوجود عندهم * حقيقة تشكّك ذات تعم
به مسئلهء « تشكيك » اشاره مىكند ؛ مقول به تشكيك امرى است كه در فلسفهء غرب هنوز هم فهميده نشده است . اين موضوع ، مورد اذعان و اعتراف متفكّرين فلسفى غرب قرار گرفته است . « 2 »
هامش
( 1 ) - بنگريد به : « صد فيلسوف قرن بيستم » ، نوشتهء : استوارت براون ، دايان كالينسون و رابرت ويلكنسون ، ترجمهء عبد الرضا سالار بهزادى ، چاپ دوم 1383 ، انتشارات ققنوس .
( 2 ) - « تفكّر يونانى ، فرهنگ عربى » ، ديمترى گوتاس ، ترجمه محمد سعيد رضايى كاشانى ، چاپ اول 82 ، مركز نشر