و ديگر چگونه مىشود كه چيزى اقتضا كند عدم كمال خود را و حال آنكه هر ممكنى ، مفطور است بر طلب كمال خود ؟ و گفته شد : كه همه متوجّهاند به جانب « غايات » و « عشق » . و شوق به كمال سارى است . مثلا همه ، « بقا » و « غنا » و « قهر » و « علم » و « قدرت » و نظير اينها خواهند و نحو اعلاى اينها در « حق » است و صفات او ، عين ذات اوست .
ليكن ، طريق تخلّق را ندانند ، چه غنا و بقا و بقاى « تن » است و قهر و علم و قدرت ، بايد در « روح » باشد ، نه در قوا ! و ادراك در قوا ، براى تعقّل بايد و الّا ادراك جزئيات ، كمال [ براى ] نفس نيست .
و جايز هم نيست كه « شرّ » غير باشد ، زيرا كه [ يا ] معدّم ذات آن غير است ، يا معدّم صفات آن ، [ و ] يا معدّم نيست هيچ يك را . پس ، بنابر دو شقّ اوّل ، نيست « شرّ » مگر عدم ذات ، يا عدم كمال ذات ، نه امر وجودى . و بنا بر اخير ، « شرّ » نخواهد بود اصلا ، زيرا كه بديهى است كه چيزى كه موجب عدم چيزى يا عدم كمال چيزى نيست ، شريتّى در حقّ او ندارد .
پس ، هرگاه امر وجودى [ بودن ] شرّ - از براى خود و از براى غير خود - [ اثبات ] نشد ، « شرّ » نيست . و چيزى كه از وضعش ، رفعش لازم آيد ، موجود نيست . پس ، واضح شد كه : شرّ امر وجودى نيست ، بلكه عدم ذات شىء ، يا عدم كمالى از كمالات شىء است .
اين بود كلام علّامه ، با اندك تصرّفى .
و امّا اكثر حكما ، مسئلهء « الوجود خير » و « الشرّ عدم » را بديهى دانستهاند و گفتهاند :
حاجت به استدلال ندارد و به امثلهء منبّهه بر مطلب ، قناعت كردهاند ، مثل آنكه :
بردى كه افساد ثمار كند ، از آن حيثيّت كه كيفيّت وجوديّه است ، « خير » است و از آن جهت كه آلت طبيعت است ، در نظام عالم ، و انتفاعات لا تحصى دارد ، « خير » است ، و [ اسباب ] فقد ثمره يا فقد كمال او ، « شرّ » [ محسوب ] است .
و « قتل » - كه اعظم شرورش گويند - « شرّ » نيست از حيثيّت قدرت قاتل و از جهت قاطعيّت شمشير ، يا آلت [ هاى قتّالهء ] ديگر ، و نه از جهت قبول عضو مقتول و غير اينها ، از امور وجوديّه ، بلكه شرّ [ است از حيث ] عدم حيات و عدم تعلّق روح به بدن . و سرقت از حيثيّت قدرت و فراست و جرئت و مانند اينها « شرّ » نيست ، بلكه شرّ ، عدم اتّساق و انتظام است .
اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 183
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص١٨٣