غزّالى كه :
امكان ندارد كه ايجاد شود عالم ، احسن از اينكه هست . چه ، اگر ممكن باشد و نداند - العياذ باللّه - « جهل » لازم آيد ، و اگر بداند و « قدرت » نداشته باشد ، « عجز » لازم آيد و اگر بداند و قدرت باشد و ايجاد نكند ، « بخل » لازم آيد ، و نيز اگر بداند امكان عالم احسن را ، و به « فعل » نيارد ، ترجيح مرجوح لازم آيد ، بر حكيم و كلّ محال است ، پس آنچه او كرده ، آنچنان [ است كه ] بايد .
و بدان كه : حكما گفتهاند كه : « شرّ » مجعول است بالعرض ، و اين دو معنى دارد :
يكى آنكه دانستى كه : « شرّ » ، بالذّات « عدم » است و عدم چيزى به ازاء مفهومش نيست ، تا مجعول باشد ، اگر چه عدم ملكه باشد ، ليكن عدم ملكه ، چون موضوع قابل مىخواهد ، موجود است بالعرض للموضوع . پس ، مجعول است بالعرض نيز .
دوم آنكه : مراد « شرّ » بالذّات نباشد ، بلكه اسباب مؤديّهء به اعدام « 1 » باشد كه شريّت آنها بالعرض است ، مانند سببيّت آنها - مثلا - و [ اين ] هم مجعول است ، در انسان كه از مهالك احتراز كند ، نه از نفاد روزى ، انديشه داشته باشد ، يا از ظلمت ، يا نحو اين .
و همچنين ، قوّهء شهويّه و غضبيّه مجعولاند ، تا جلب « منفعت » و دفع « مضرّت » بدنى شود ، تا آدمى به كمال رسد ، نه آنكه به شهوت و غضب رانى در غير موقع ، موجب عدم استكمال عاقله شود . پس ، از اين حيثيّات دنيّه ، مجعولاند بالعرض ، و از حيثيّت خيريّت ، مجعولاند بالذّات . و علامه شيرازى ، در « شرح حكمة الاشراق » ، برهان اقامه كرده است ، بر اينكه : « شرّ » عدم ذات ، يا عدم كمال ذات است ، بدينگونه كه :
اگر شرّ وجودى باشد ، هر آينه [ يا ] شرّ خود خواهد بود ، يا شرّ غير خود . و جايز نيست كه شرّ خود باشد و الّا موجود نخواهد شد و چگونه شىء ، اقتضا كند « عدم » خود ، يا عدم كمال خود را ؟ و اگر فرضا اقتضا كند عدم بعض كمالات خود را ، هر آينه « شرّ » عدم خواهد بود ، نه وجود .
هامش
( 1 ) - يعنى : عدميّات .