* بلاذرى مىنويسد : بنىاسد در دوران خلافت ابوبكر بر بنىحنيفه يورش بردند و خوله را اسير كردند و به مدينه آوردند و على او را خريد . وقتى خبر به خويشان او رسيد ، به مدينه آمدند و على آنها را شناخت و از مظلوميت آنها آگاه شد و خوله را آزاد كرد و آنگاه با وى تزويج نمود . « 1 » بايد گفت اين پرسش جديدى نيست . آن را از امام باقر عليه السلام نيز پرسيدهاند ، كه چگونه جد بزرگوارتان امامت شيخين را قبول نداشت ، امّا با اسيرى از اسيران آنان به نام خوله ازدواج كرد ؟ ! امام باقر عليه السلام فرمود : من پاسخ شما را نمىگويم اين موضوع را از جابر بن عبداللَّه انصارى بپرسيد كه خود او در واقعه حاضر بوده است . آنان سراغ جابر رفتند . او گفت : من فكر مىكردم كه مىميرم و كسى اين حقيقت را از من نمىپرسد . بشنويد و فرا گيريد : اسيران را حاضر كردند و خولهء حنفيه وارد شد . به مردم نگريست ، آنگاه به سوى قبر پيامبر رفت و ناليد و آه كشيد و با صداى بلند گريست و گفت : سلام من بر تو اى پيامبر خدا و بر اهل بيت تو . اين امت تو ما را مانند اهل « نوبه » و « ديلم » اسير كردند . ما گناهى جز اين نداشتيم كه دوستان اهل بيت تو بوديم . وقتى بر سر ما ريختند ، گفتيم چرا ما را اسير مىكنيد ؟ ماكه شهادتين مىگوييم ؟ گفتند : زكات ندادهايد . گفتيم : مردان ما زكات ندادهاند ، زنان چه تقصرى دارند ؟ در اينجا ساكت شدند گويى سنگ در دهان دارند . « 2 » حال چگونه مىتوان به وسيلهء اين ماجراى تاريخى ، با داشتن اقوال مختلف ، بر يك مطلب اعتقادى استدلال كرد ؟
پاسخ جوان شيعى به پرسشهاى وهابيان — صفحة 305
مساهمون: محمد طبرى
ص٣٠٥
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ، ج 1 ، صص 246 - 243 ؛ بحارالانوار ، ج 42 ، صص 87 - 84 ؛ تنقيح المقال ، جزء دوم ، شرح حال محمد بن حنفيه ؛ قاموس الرجال ، ج 9 ، ص 246
( 2 ) . خرايج راوندى ، صص 92 - 90 ؛ بحارالأنوار ، ج 42 ، صص 85 - 82