الشيء إنّه في شيء واحد . « 1 »
و چون اين جمله دانستى ، بدانكه حقّ محاكمه اين است كه گوييم : اينكه معتزله فعل بنده را از بنده مىدانند نه از خدا ، اگر غرض ايشان نفى فاعليّت خدا است به اين معنى كه فاعل فعل بنده ، خود بنده است نه خدا ، قبولش لازم و ردّش غير جايز چنان كه دانستى و اگر غرض نفى مطلق علّيّت خداست در فعل بنده ، ردّش لازم و قبولش غير جايز ؛ لوجوب انتهاى سلسلة الحوادث إليه تعالى ؛ و اينكه اشاعره فعل بنده را از خدا مىدانند هر گاه غرضشان اين است كه خدا بنفسه فاعل آن است ، انكارش لازم و قبولش غيرجايز و هر گاه غرض علّيّت خدا است به اين معنى كه فعل بنده در سلسلهء استناد و صدور ، منتهى به خداست ، قبولش لازم و ردّش غير جايز و آنچه از تتبّع كلام طرفين ظاهر مىشود مثل آنكه اشاعره در ردّ معتزله مىگويند كه :
اگر بنده مستقلّ باشد شرك لازم آيد و معتزله در جواب مىگويند كه : هر گاه خدا بنده را قدرت داده باشد و او را مستقلّ گردانيده باشد شريك او نخواهند بود ، چنان كه از همين قاضى در جواب قاضى اشاعره گذشت ، آن است كه نه غرض معتزلى نفى علّيّت خدا است و نه مراد اشعرى فاعليّت خدا بالمعنى المعروف . چيزى كه هست اين است كه چون فاعل در عرف و عادت مباشر و علّت قريبه را گويند و شيخ اشعرى خدا را با اينكه علّت بعيده و غير مباشر است فاعل گفت ، از اينجا امر بر مردم مشتبه شد و گمان كردند كه شيخ اشعرى خدا را مباشر و علّت قريبهء فعل مىدانند .
پس معتزله زبان طعن گشودند و مفاسد آن را بيان نمودند و اصحاب شيخ اشعرى به گمان آنكه دفع اين مفاسد توان نمود راه اعتذار پيمودند و در تصحيح فاعليّت خدا بالمعنى المعروف وجهها فرمودند .
والحقّ تمام ناتمام و توجيه لا يرضى به صاحب الكلام ، بلكه وجهش همان است كه اكنون گفتيم و محقّقان علماى اماميّه نيز كه به غور سخن اشعرى رسيدهاند بر آنند ،
هامش
( 1 ) . الكافي ، ج 2 ، ص 156 ، باب صلة الرحم ، ح 28 .