و حاصل كلام اين است كه نزد محقّقين از متكلّمين و عقلا معلوم و مبرهن است كه علم ما به اشيا و انكشاف آنها بر ما به اعتبار وجود ذات آنها است در قواى مدركه جسمانيّة ما ، اگر آن معلوم از جمله محسوسات و جمسانيّات است ، و در قوه عاقلهء ما اگر از مقوله كليّات و مجرّدات است .
و اين وجود را در اصطلاح وجود علمى و ظلّى و ذهنى و غير اصل مىگويند ، و اين وجود مخالف است با وجود خارجى عينى اصيل در آثار و لوازم ، مثلًا آتش به اعتبار وجود خارجى گرم مىكند و مىپزد و مىسوزاند و روشن مىكند ، و اگر بزرگ باشد جاى بزرگ مىخواهد و در جاى كوچك قرار نمىگيرد و اگر كوچك باشد در جاى كوچك قرار مىگيرد و جاى بزرگ را پر نمىسازد .
و امّا به اعتبار وجود ظلّى پس هيچ يك از آن آثار بر آن مترتّب نمىشود ، بلكه همين سبب انكشاف بر نفس و روشنى نزد عقل مىگردد ، و اين وجود نيز وجود ذات آتش است اما آن آثار و لوازم وجود خارجى را ندارد ، و نه اين كه از باب صورت شعله باشد كه بر ديوار مىكشند چنان كه بعضى از علماء به آن رفته توهمى غلط كردهاند .
و قول محقّقين را قول به وجود اشياء انفسها در ذهن مىگويند ، و قول ثانى را قول به شبح و مثال مىنامند .
پس هرگاه تمهيد يافت اين مقدّمه مىگوييم كه نظر قاصر عبداللَّه ديصانى مقصور بود بر مشاهده ظاهر و جائز نمىدانست به هيچ وجه كه تمام اجسام عالم با آن عظم قدرى كه دارند در جاى كوچكى مثل جوف بيضه در آيند .
پس لهذا پرسيد از هشام كه آيا پروردگار تو قادر است بر اين معنى يا نه تا آن كه لازم آورد بر او نعوذ باللَّه اعتراف به عجز قادر بىهمتا را ، و عجز ، با آن كه كمال نقص از ساحت جناب كبريا دور است منافى كريمه
« وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ »
« 1 » است .
هامش
( 1 ) . مائده ( 5 ) : 120 .