بود كه استدلال كند بر تجرّد نفس ناطقه ، چنان كه مذهب حكماست و قاعده مسلّمه اهل اسلام را باطل سازد كه مجردى به غير از اللَّه تعالى نيست ، و اين استدلال مأخوذ است از كلام ارسطو و حاصل آن چنين است كه اگر نفس مجرد نباشد و جسمانى باشد البته مقدار خاصّى خواهد داشت و لازم مىآيد كه نتواند دانست جسمى را كه بزرگتر از آن باشد در مقدار ، زيرا كه اگر داند لازم مىآيد كه بزرگ در كوچك داخل شود بىآن كه كوچك شود بزرگ يا بزرگ گردد كوچك و اين محال بالذات است .
امّا بيان ملازمه پس اين كه ادراك جسمى جسم ديگر را ميسّر نيست مگر اين كه تماس نمايد اول با تمام اجزاى ثانى .
و بيان بطلان تالى ظاهر است ، چه نفس ، علم به آسمان و زمين و اجسام بسيار عظيمه دارد .
و حاصل جواب امام عليه السلام نقض اجمالى است كه حلّ شبهه عبداللَّه از آن ظاهر مىشود .
بيان نقض اين كه اگر اين استدلال صحيح باشد لازم مىآيد كه باصره كه جسمانى است به اتّفاق ادراك نكند جسم بزرگتر از خود را و فساد تالى ظاهر ، چنان كه بيان لزوم ظاهر است .
و امّا تقرير حلّ شبهه عبداللَّه پس اين كه اگر ادراك باصره جسم بزرگ را به اعتبار دخول آن است در حيّز باصره كوچك ، پس ادراك نفس ناطقه نيز بر فرض جسمانيّت چنين باشد . و بنابراين ظاهر مىشود كه آنچه را سائل محال بالذات مىگفت محال نبوده ، و اگر ادراك باصره نه به عنوان دخول جسم مدرك است در آن ، ظاهر مىگردد بطلان مقدّمه ديگر سائل كه ادراك جسمى جسم ديگر را ميسّر نمىشود بدون تماس اوّل با تمام اجزاى ثانى . تمام شد خلاصه كلام شافى .
و آن غير شافى است از چند وجه :
اول : اين كه نام نفس ناطقه و مجرّد و مادى بودن آن اصلًا در اين مقام مذكور
مجموعه رسائل در شرح احاديثى از كافى (فارسى) — صفحة 152
مساهمون: محمد حسين شمس الدين
ص١٥٢