حساب ، او را در موضع و محلّى ديدم ( 1 ) كه گروهى از مردم پست ! ( همچنان ) بگردش حلقه زدهاند . پنهان و مخفى از آنها ايستادم . به او ، و ايشان - با پوشش نقاب - نگاه ميكردم .
همواره با مكر و حيله با آنها رفتار مينمود ! تا اينكه ؛ راهى مخالف راه ديگران ، پيش گرفت ! و از آنان ، جدا شد و به راه قبلى برنگشت . و عامّهء مردم ، بدنبال حوائج خود پراكنده شدند . و من ، در پىاش راه افتادم . چيزى نگذشت كه بنانوائى ، گذر نمود و غافلگيرش كرد ! و از دكّانش دو قرص نان ، بدزدى برداشت ! . از او ، در شگفت آمدم ! سپس با خود گفتم ؛ شايد با همديگر ، حساب و معاملهاى دارند . آنگاه ؛ بعد از اين جريان ، به صاحب انارى گذر نمود ، و پيوسته مراقب بود ، تا غافلگيرش كرد ! و از پيش او ، باندازهء حاجتش بدزدى برداشت ! سپس ؛ دائما ! او را دنبال كردم ، تا به مريضى گذر نمود ، و دو قرص نان و دو انار را پيش او نهاد و رفت ، و دنبالش كردم . تا اينكه ؛ در بقعه و مكانى از صحرا مستقر شد . به او گفتم : اى بندهء خدا ! حقيقت اينست كه ؛ تعريف و خوبى ترا شنيدم و ديدار ترا مايل شدم ! نتيجة ؛ ترا ملاقات كردم . امّا ؛ از تو چيزى مشاهده كردم كه ؛ فكر و ذهنم را مشغول ساخت . آن را از تو ميپرسم تا خاطرم آسوده شود .
گفت چيست ؟
گفتم كه ؛ ديدم بنانوائى ، گذر نمودى ! و از او ، دو قرص نان دزديدى ! آنگاه به صاحب انارى مرور كردى ، و از او ، دو انار دزديدى ! .
إمام فرمود كه ؛ او - قبل از هر چيز - به من گفت : تو كيستى ؟
به او گفتم : مردى از أولاد آدم - از امّت محمّد ( ص ) - به من گفت : از چه كسانى ؟
گفتم : مردى از أهل بيت رسول خدا ( ص ) .
گفت : شهرت كجا است ؟
گفتم : مدينه .
گفت : شايد تو ، جعفر بن محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن أبى طالب ، هستى ! ؟
گفتم : آرى !
تفسير فاتحة الكتاب از امام حسن عسكرى (ع) (فارسى) — صفحة 46
مساهمون: المنسوب إلى الإمام العسكري ( ع )
ص٤٦