تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 602

مساهمون:

ص٦٠٢
آتش به آسمان زبانه مىكشيد و فريادهايى از اين مرده برمىخاست كه گويى تمام اين قبرستان عظيم را متزلزل مىكرد ، نمىدانم اهل چه معصيتى بود ؟ از حاكمان جاير و ظالم بود كه اينطور مستحق عذاب بود ؟ ! و ابداً قارى قرآن اطلاعى نداشت ؛ آرام بر سر جنازه نشسته و به تلاوت قرآن اشتغال داشت . من از مشاهدهء اين منظره از حال رفتم ، بدنم لرزيد ، رنگم پريد ، هرچه به صاحب مقبره اشاره مىكنم كه در را باز كن من مىخواهم بروم او نمىفهميد ، هرچه مىخواستم بگويم زبانم بند آمده بود و حركت نمىكرد ، بالاخره به او فهماندم ، چفت در را باز كن من مىخواهم بروم ، گفت : آقا هوا سرد است ، برف روى زمين را پوشانيده ، در راه گرگ هست تو را آسيب مىرساند ، هرچه مىخواستم به او بفهمانم كه من طاقت ماندن ندارم او ادراك نمىكرد . به ناچار خود را به در اطاق كشاندم ، قارى قرآن در را باز كرد و من بيرون آمدم ، با آن كه تا اصفهان مسافت زيادى نبود به سختى خود را به شهر رساندم ، در مسير راه چندين مرتبه زمين خوردم ، به حجرهء مدرسه آمدم ، يك هفته مريض بودم مرحوم آخوند و جهانگيرخان به اطاقم مىآمدند و از من پذيرايى كرده براى علاجم به من دوا مىدادند ، جهانگيرخان براى من گوشت مىپخت و به زور به حلق من مىكرد تا كم كم قوّه گرفتم و برايم بهبودى حاصل شد ! ! و نيز آن جناب مىفرمودند : روزى در هواى بسيار گرم براى فاتحهء اهل قبور به وادى السّلام نجف رفتم ، براى فرار از گرما به زير طاقى نشستم ، عمامه را برداشته و عبا را كنار زدم كه قدرى استراحت كرده برگردم ، در اين حال جماعتى از مردگان با لباس‌هاى پاره و مندرس و وضعى بسيار كثيف به سوى من آمدند و از من طلب شفاعت مىكردند كه وضع ما بد است ، از خداوند بخواه ما را عفو كند ! من به ايشان پرخاش كردم و گفتم : هرچه در دنيا به شما گفتند گوش نكرديد و حالا كه