مىكردى ؟ گفت : اوّل آزادى خود را خواستم ، ارباب گفت : در راه خدا آزادى . گفت : دوّم براى خود مالى خواستم تا با آن زندگى خود را اداره كنم ، ارباب گفت : چهار هزار درهم از مال من براى تو . گفت : سوّم خواستم خدا از سر تقصيرات تو بگذرد و توفيق توبه به تو عنايت كند ، ارباب گفت : توبه كردم . چهارم : خواستم من و تو و منصور بن عمار و مردم را بيامرزد ، مولايش گفت : آه كه من مستحق اين برنامه چهارم نيستم . چون شب رسيد و به بستر خواب رفت در خواب شنيد گويندهاى مىگويد : اى مرد ! آنچه وظيفهء تو بود انجام دادى ، آيا در وجود من كه خداى مهربان هستم مىبينى آنچه مربوط به خدايى من است انجام ندهم ؟ من تو را و غلامت ، منصور بن عمّار و مردم را بخشيدم « 1 » .
31 - نباش كفن دزد
« معمّر » از « زُهير » روايت كند :
روزى يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه مىگريست به محضر آن جناب آمد ، شدّت گريه او به حدّى بود كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله از او سؤال كرد چرا گريه مىكنى ؟
عرض كرد : جوانى بر در ايستاده و چنان گريه مىكند كه مرا نيز به گريه درآورده است .
فرمود : او را به نزد من آوريد . رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود : چرا گريه مىكنى ؟ گفت : از گناه خود و خشم الهى مىترسم ، فرمود : موحّدى يا مشرك ؟ عرض كرد : موحّد ، فرمود : گريه مكن كه خداوند تو را مىآمرزد ، اگر چه گناهانت همانند هفت آسمان و هفت زمين باشد ؟ !
عرض كرد : گناهم از آن عظيمتر است . رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود : گناه عظيم را خداى كريم بيامرزد ، سپس فرمود : مگر گناهت چيست ؟ عرض كرد : از آن شرمندهام ؛ زيرا از
هامش
( 1 ) - عرفان اسلامى : 1 / 247 .