گر تو روزى ميدهى هرگز مده * من نخواهم روزيت منت منه
نى خدايى تو نه منهم بندهام * نى زبار روزيت شرمندهام
زين سخن آمد دل موسى به جوش * گفت با خود تا چه گويد حق خموش
شد روان تا طور با حق راز گفت * راز با يزدان بىانباز گفت
اندر آن خلوت به جز او كس نديد * با خدا بس رازها گفت و شنيد
چون كه فارغ شد در آن خلوت زراز * خواست تا گردد به سوى شهر باز
شرمش آمد از پيام آن عنود * دم نزد زانچه از آن بشنيده بود
گفت حق كو آن پيام بندهام * گفت موسى من از آن شرمندهام
شرم دارم تا بگويم آن پيام * چون تو دانايى تو مىدانى تمام
گفت از من رو بر آن تندخو * پس زمن او را سلامى بازگو
پس بگو گفتت خداى دلخراش * گر تو را عارست از ما عار باش
ما نداريم از تو عار و ننگ نيز * نيست ما را با تو خشم و جنگ تيز
گر نمىخواهى تو ما را گو مخواه * ما تو را خواهيم با صد عزّ وجاه
روزيم را گر نخواهى من دهم * روزيت از سفره فضل و كرم
گر ندارى منّت روزى زمن * من تو را روزى رسانم بىمنن
فيض من عام است و فضل من عميم * لطف من بىانتها جودم قديم
خلق طفلانند و باشد فيض او * دايهاى بس مهربان و نيك خو
كودكان گاهى به خشم و گه بناز * از دهان پستان بيندازند باز
دايه پستانشان گذارد بر دهن * هين مكن ناز اى انيس جان من
سر بگرداند دهن برهم نهد * دايه بوسه بر لبانش مىدهد
چون كه موسى بازگشت از كوه طور * طور لخابل قلزم زخار نور
گفت كافر با كليم اندر اياب * گو پيامم را اگر دارى جواب