گفت موسى آنچه حق فرموده بود * زنگ كفر از خاطر كافر زدود
جان او آيينه پر زنگ بود * آن جوابش صيقل خوشرنگ بود
بود گمراهى زره افتاده بس * آن جوابش بود آواز جرس
جان او آن شام يلدا دان جواب * مطلع خورشيد و نور آفتاب
سر به زير افكند لختى شرمگين * آستين بر چشم و چشمش بر زمين
سر برآورد آنگهى با چشم تر * با لب خشك و درون پر شرر
گفت با موسى كه جانم سوختى * آتش اندر جان من افروختى
من چه گفتم اى كه روى من سياه * وا حيا آه اى خدا واخجلتاه
موسيا ايمان بر من عرضه كن * كودكم من بر دهانم نه سخن
موسيا ايمان مرا برياد ده * اى خدا پس جان من بر باد ده
موسى او را يك سخن تعليم كرد * آن بگفت و جان به حق تسليم كرد
اى صفايى هان و هان تا چند صبر * ياد گير ايمان خود زان پير گبر
گرچه گفتار تو ايمان پرور است * هم سخنهايت همه نغزتر است
ريزد از نطقت مسلمانى همه * هست گفتار تو سلمانى همه
ليك زاعمال تو دارد عار وننگ * كافر بتخانه ترساى فرنگ « 1 »
29 - اثر شوم خودپسندى
مردى در بنىاسرائيل چهل سال كارش دزدى بود . روزى عيسى با عابدى از عبّاد بنىاسرائيل كه از ياران و ملازمان بود بر او گذشت در حالى كه عابد پشتسر عيسى در حركت بود ، دزد پيش خود گفت : اين پيامبر خداست و در كنار او يكى از حواريين است ،
هامش
( 1 ) - عرفان اسلامى : 1 / 244 .