يك روز حاج سيد جواد مشغول گفتن منظومهء حكمت حاجى براى شاگردان بود ، در حالى كه حاجى در كار نظافت و جاروكشى مدرسه بود . سيد در حال درس به نكتهاى مهم از مسائل عالى حكمت رسيد ، آن چنان كه بايد مسئله بيان نشد ، پس از اتمام درس در حالى كه سيد به طرف منزل مىرفت حاجى در طريق منزل با بيانى وافى نكته را شرح داد ، سيد ابتدا اعتنايى نكرد ، ولى وقتى به منزل رفت و در آن نكته غور كرد ، بيان حاجى را بهترين بيان ديد . خادم منزل را دنبال كمك خادم مدرسه فرستاد ، ولى حاجى از ترس شناخته شدن با همسر كرمانى از خادم مدرسه كه پدرزنش بود خداحافظى كرده و رفته بود ، پس از چند سال دو طلبه كرمانى براى تكميل تحصيل حكمت به سبزوار آمدند ، چون وارد مدرسه شدند و حكيم سبزوارى را در محل درس حكمت ديدند بهت زده شدند كه آه آن فردى كه سه سال در مدرسه به عنوان شاگرد خادم خدمت مىكرد اين مرد بود . حاجى از تغيير چهره آن دو قضيه را يافت ، آنان را خواست و وضع خود را در كرمان به عنوان امانت و سرْ اعلام كرد و راضى نشد آن دو نفر طلبه داستان كرمان را بازگو كنند ! !
عشق تو سراسر همه سوز و همه دردست * وين شيوه به اندازهء مردى است كه مردست
آن كس كه درين صرف نكردست همه عمر * بيچاره ندانم كه همه عمر چه كردست
زاهد چه عجب گر كند از عشق تو پرهيز * كس لذت اين باده چه داند كه نخوردست
عاشق كه نه گرمست چو شمع از سر سوزى * گر آتش محض است به جان تو كه سر دست
بس شب كه بر آن در بن خاكى زضعيفى * بنشستم و پنداشت رقيب تو كه گردست