در اينجا حنظله خود را از آغوش نجمه خارج كرده در حالى كه از او جدا مىشد ، گفت :
بس است عزيزم ! اگر اين طور بخواهيم پيش هم باشيم فرصت از دست مىرود ، خدا حافظ .
تا پاى خود را از آستان در بيرون گذاشت ، نجمه به دنبال او دويده گفت : حنظله يك كلمه ديگر با تو دارم ، آيا راهى هست كه در صورت شهادت تو من هم به تو بپيوندم ؛ زيرا پس از تو زندگى بر من حرام است ! حنظله ندانست در مقابل اين كلام كه از دل صادقى بيرون مىآيد چه بكند پس روى خود را برگرداند و در حالى كه اشكى از شوق در گوشهء چشمش پيدا شده بود ، گفت :
الحق كه لايق حنظله هستى ، خداوند تو را جزاى خير دهد ، پاداش دهندهء ما اوست و ان شاء اللّه پاداشى كه در انتظار دارى خواهى گرفت ، پس از آن بدون اين كه بيش از اين خود را تسليم احساسات كند دوان دوان شروع به رفتن كرد .
دلش مىخواست بال درآورد و به فاصلهء چند لحظه به لشكر اسلام برسد .
در حالى كه ديوانهوار بر سرعت قدم هاى خود مىافزود و هر لحظه نزديك بود پايش به سنگ خورده و بر زمين افتد و چند مرتبه نيز سكندرى خورد ، سرعت حركت ، مجال تفكر را از او سلب كرده بود ، فقط مانند گرسنهاى كه تنها فكرش به سفرهء طعام است انديشهاى ، جز رسيدن به اردوگاه نداشت و چون چراغى كه در انتهاى بيابانى ديده شود مشتاقانه فقط آن را مىديد ، به سوى آن مىرفت .
او كه در لحظات جدايى از محبوبه ، خود را نگهداشته و ابداً نگريسته بود ، اكنون مانند سيل ، اشك از چشمش جارى بود .
هاىهاى مىگريست ، به طورى كه اگر كسى در راه به او برمىخورد و حوصلهء نگاه كردن به اين جوان را داشت ، منظرهء عجيب وى - در حالى كه عرق سراپايش را فراگرفته
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 363
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٣٦٣