سالها او را نديدم ، تا در ماه رمضانى ، ديدم انسانى با وقار و با تربيت در حالى كه از احوالات الهى بهرهمند بود و از ايمان و عمل صالح وجودى سرشار داشت به نزدم آمد و پرسيد : مرا مىشناسى ؟ گفتم : نه ، گفت : من همانم كه مدتى از عمر گرانمايه را در باطل سپرى كردم .
گفتم : وسيلهء بيداريت چه بود ؟ گفت : دوستى داشتم از دنيا رفت تا نزديك قبر ، جنازهء او را مشايعت كردم ، به فكر افتادم كه بالاى سر قبر بايستم و آنچه با مرده معامله مىشود ، ببينم .
ديدم بند كفنش را گشودند ، به زير صورتش خاك ريختند بالاى سرش لحد چيدند و قبر را با گل و خاك پوشاندند ، آنوقت به مشايعت كنندگان گفتند : به خانههايتان برگرديد .
ناگهان از اين مناظر عجيب و غريب تكان شديدى خورده به خود آمدم و با خود گفتم :
برخورد به تمام اين واقعيتها براى تو هم خواهد بود ، آن وقت در جواب حضرت حق كه عمرى به تو احسان داشت و تو در مقابل احسانش ، عمرى اسائهء ادب داشتى ، چه خواهى گفت ؟
از همان زمان به توفيق الهى تمام معاصى و خطاها را ترك گفتم و اكنون از بركت آن روز ، به ادامهء زندگى هماهنگ با قواعد الهى مشغولم « 1 » .
316 - آه از كمى توشه و طول سفر
ضرار كه از دلباختگان اميرالمؤمنين عليه السلام بود مىگويد :
به خدا قسم كه اميرالمؤمنين را ديدم كه در محراب ايستاده ، نزد پروردگار خود تضرع
هامش
( 1 ) - عرفان اسلامى : 7 / 363 .