كيسهاى كه سكهء ديگران را ريخته بود انداخت و از خراسان به مدينه آمد .
همين كه به محضر امام مشرف شد ، امانات مردم خراسان را بر حضرت عرضه كرد .
امام هيچ كدام را قبول نكرد و فرمود : مال ما نيست ، اينها را به صاحبانش بازگردان ، اما امانتى نزد تو دارم از بانويى به نام شطيطه آن را جدا كن و به من بده .
ابوجعفر كيسه را گشود و در صدد جستجوى سكهء شطيطه برآمد آن سكهها را روى هم مىغلطاند تا آن را بيابد ؛ امام ، خودش آن را در ميان نشان داد و هم اينطور بقچهها را گشود و دستمال يا كلاف را نيز تقديم كرد .
محمد بن على مىگويد : وقتى به وطن بازگشتم تمام صاحبان آن كالاها را فطحى مذهب ديدم ، آنجا دريافتم كه امام فرمود : آنها مال من نيست .
در اين گيرودار مواظب وضع آن بانو بودم كه سيزده روز پس از ورود من به نيشابور درگذشت ، ما جنازهء او را به صحرا برديم ، در جمعيت انبوهى كه در بيابان براى نماز بر جنازهء او حاضر بودند توجه داشتم امام را ببينم ، ناگاه ديدم شتر سوارى از جانب بيابان آمد ، از شتر پياده شد در حالى كه سر و صورت خود را پيچيده و پوشيده بر جنازه نماز گزارد ، من نزديك شدم تا ببينم ، امام را شناختم كه برگشت و بر شتر سوار شده در صفحهء بيابان از نظر غايب شد ! ! « 1 »
304 - معرفت بيشتر ، خضوع بيشتر
حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام در سفرهاى حج خود كه بيست و پنج مرتبه بود ، خاكسارانه پياده راه مىپيمود و اين پيادهروى نه از راه نداشتن مال سوارى بوده و نه از دريغ و مضايقه از بذل مال در راه آن ، بلكه دستور مىدادند مركبهاى سوارى را جلو جلو يدك
هامش
( 1 ) - عرفان اسلامى : 7 / 78 .