پادشاهى در راه شكار در حالىكه وزيرش او را همراهى مىكرد ، ديوانهاى را ديد كه سگى را پهلوى خود بسته و با او خوش و خرم نشسته .
به وزيرش گفت : بيا لختى با ديوانه دل خوش كنيم . وزير گفت : اى پادشاه ! اين مرد از اطوارش پيداست ديوانه است ، ممكن است به ساحت شاهى جسارت ورزد و اين از شأن سلطنت به دور است !
شاه گفت : باكى نيست ، نزديك ديوانه شدند . شاه گفت : اى مرد ! اين سگ بهتر است يا تو ؟
ديوانه جواب داد : اين سگ هرگز از فرمان من بيرون نيست ، پس شاه و گدا اگر از حضرت حق اطاعت كنند ، از سگ بهترند ، و گرنه سگ از هر دو آنها بهتر ! « 1 »
232 - نامم را معطر كردى ، معطرت كردم
نقل است كه بشر حافى در ابتدا كه مست بادهء دنيا بود ، روزى در بين راه مىرفت ، كاغذى يافت ، روى آن نوشته بود بسم اللّه الرحمن الرحيم ، عطرى خريد و آن كاغذ را معطر كرد و آن را در جاى محترمى نهاد ، بزرگى آن شب به عالم خواب ديد كه گفتند بشر را بگو :
طَيَّبْتَ إسْمَنا طَيَّبْناكَ وَبَجَّلْتَ إسْمَنا فَبَجَّلْناكَ وَطَهَّرْتَ إسْمَنا فَطَهَّرْناكَ فَبِعِزَّتى لَأُطَيِّبَنَّ إسْمَكَ فى الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ .
نامم را معطر كردى ، معطرت كرديم ، بزرگ دانستى ، بزرگت شمرديم ، پاكيزه كردى ، پاكيزهات كرديم ، به عزتم قسم نامت را در دنيا و آخرت پاكيزه گردانم .
آن بزرگ پيش خود گفت : بشر ، مردى فاسق است مگر به غلط ديدهام ، وضو گرفت
هامش
( 1 ) - عرفان اسلامى : 5 / 228 .