تندبادى كرد سيرش را تباه * روزگار اهل كشتى شد سياه
طاقتى در لنگر و سكان نماند * قوتى در دست كشتيبان نماند
ناخدايان را كياست اندكى است * ناخداى كشتى امكان يكى است
بندها را تار و پود از هم گسيخت * موج از هرجا كه راهى يافت ريخت
هرچه بود از مال و مردم آب برد * زان گروه رفته طفلى ماند خرد
طفل مسكين چون كبوتر پر گرفت * بحر را چون دامن مادر گرفت
موجش اوّل وهله چون طومار كرد * تندباد انديشهء پيكار كرد
* * *
بحر را گفتم دگر طوفان مكن * اين بناى شوق را ويران مكن
در ميان مستمندان فرق نيست * اين غريق خرد بهر غرق نيست
صخره را گفتم مكن با او ستيز * قطره را گفتم بدان جانب مريز
امر دادم باد را كان شيرخوار * گيرد از دريا گذارد در كنار
سنگ را گفتم به زيرش نرم شو * برف را گفتم كه آب گرم شو
صبح را گفتم به رويش خنده كن * نور را گفتم دلش را زنده كن
لاله را گفتم كه نزديكش به روى * ژاله را گفتم كه رخسارش بشوى
خار را گفتم كه خلخالش مكن * مار را گفتم كه طفلك را مزن
رنج را گفتم كه صبرش اندك است * اشك را گفتم مكاهش كودك است
گرگ را گفتم تن خردش مدر * دزد را گفتم گلوبندش مبر
بخت را گفتم جهانداريش ده * هوش را گفتم كه هشياريش ده
تيرگىها را نمودم روشنى * ترسها را جمله كردم ايمنى
* * *
ايمنى ديدند و ناايمن شدند * دوستى كردم مرا دشمن شدند