درونى را كه يك مادر پس از زاييدن به محض اين كه نخستين بار چشمش به صورت بچهء خود مىافتد هرگز درك و حس نخواهد كرد .
همانطور حال آن كسى كه در خلوتگاه دل او ، پرتو عشق خدايى تولد مىيابد جز براى خود او معلوم نتواند شد و كسى كه آن حال را در درون خود حس نكرده باشد بويى از آن حال نتواند برد ، چه به گفتهء جلال الدين محمد بلخى :
در نيابد حال پخته هيچ خام * پس سخن كوتاه بايد والسلام
با وجود اين همين عشق نفسانى و حيوانى بشر كه پرتو آن در برابر نور عشق خدايى مانند روشنايى كرم شب تاب در برابر آفتاب است براى ما يك فكر باريكى دربارهء عشق خدايى تواند داد .
لكن كسى كه در همهء زندگانى خود هرگز از دريچهء عشق مجازى بشرى نگاهى نكرده و به حريم آن داخل نشده ، يعنى عاشق و بيدل نگشته است كه همهء كتابها و قصهها و افسانهها را كه از روز نخست تاكنون دربارهء عشق نوشته شده است بخواند و همهء سوز و گدازها و درد و ذوقهاى عشق را از زبان آتشفشان شوريدهترين دلباختگان جهان بشنود ، باز هم از ماهيّت اين عشق بويى نخواهد برد .
آرى ، تا پروانه گوشهء پر خود را در شعلهء شمعى نسوزانده باشد ، از ذرات آتش آگاهى نمىتواند داد ، ليكن سوز آتش عشق خدايى قابل قياس با سوز شمع جهانى و عشق انسانى نيست .
عشق خدايى سوزهايى در درون دارد كه آنها را فقط آن كسى مىشناسد كه همدرد و همسوز باشد ، يعنى ديدهء باطن مىخواهد كه از ميان آنچه در بيرون مىبيند پى به آنچه در درون دل باختهء اين عشق مىسوزد ببرد ، چنان كه خواجه فرموده « 1 » :
هامش
( 1 ) - اصول اساسى روانشناسى : 417 .