اى بار غمت شكسته پشتم * تو رخ ز شكسته بر شكسته
بر سنگ مزن تو سينهء ما * بى قدر شود گهر شكسته
اى تير غمت رسيده بر دل * پيكان تو در جگر شكسته
بىلطف تو كى درست گردد * جانا دل من به سر شكسته
آمد به درت نديده رويت * زان شد دل من مگر شكسته
در كوى تو جان سپرد دگر بار * آن مرغك بال و پر شكسته
دل بندهء توست در همه حال * گر غمزده است و گر شكسته « 1 »
جناب عزت ، عارف را امين خود گردانده و علوم و معارفش را به وى سپرده تا خلق از او طلب دانش و بينش كنند و نيز عارف را گنج اسرار خود و منبع نور خويش و دليل بر رحمت بى منتها و هادى و رهنما و حامل علوم خود نموده است و او را ترازوى فضل و عدل قرار داده است .
هامش
( 1 ) - فخرالدين عراقى .