امام على عليه السلام و خياط
وجود مقدّسش به بازار آمد ، در حالى كه رياست جامعهء اسلامى در كف با كفايت او بود ، پيراهنى را براى پوشيدن به سه درهم و نيم خريد ، در همان بازار پوشيد ، آستينش بلند بود ، به خياط فرمود : اين آستين را همانطور كه به دست من است با قيچى كوتاه كن ، خياط هر دو آستين را با قيچى بريد ، سپس به حضرت عرضه داشت : از تن بيرون كنيد تا سر آستينها را بدوزم ، فرمود : احتياج نيست ، سپس به حركت آمد و در حال حركت دوبار به خود خطاب كرد : يا على همين پيراهن با اين وضع براى تو كافى است « 1 » ! !
روزى از خانه درآمد ، پيراهن وصلهدارى به تن داشت ، به آن حضرت ايراد گرفتند ، در پاسخ انتقادكنندگان فرمود : پوششى است كه به قلب خشوع مىدهد و مؤمن را با ديدن امامش در پوشيدن چنين لباسى راحت مىنمايد « 2 » .
شمشير امام على عليه السلام
روزى به بازار آمد و شمشيرش را در معرض فروش گذاشت و فرياد زد : چه كسى اين شمشير را از من مىخرد ؟ شمشيرى كه در طول اين مدت غم و غصه از چهرهء پيامبر زدود ، اگر نزد من پولى براى خريد يك پيراهن بود ، اين شمشير را نمىفروختم « 3 » .
هامش
( 1 ) - كشف الغمة : 1 / 165 ؛ بحار الأنوار : 40 / 333 ، باب 98 ، حديث 14 .
( 2 ) - كشف الغمة : 1 / 174 ؛ بحار الأنوار : 40 / 334 ، باب 98 ، حديث 15 .
( 3 ) - كشف اليقين : 87 ؛ بحار الأنوار : 40 / 334 ، باب 98 ، حديث 15 .