مايهء شگفتى اين است كه ابوبكر تا زنده بود مىگفت :
اقيلوُنى فَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ وَعَلىٌّ فيكُمْ « 1 » .
رها كنيد مرا مادامى كه على در ميان شماست بهتر از شما نيستم .
ولى دم مرگ عروس خلافت را بر خلاف شرع در آغوش عمر انداخت .
هنوز خود پستان اين شتر را به دهان داشت كه عمر را هم در كنار خود نشانيد و پستان ديگر را به دهان او گذاشت ! !
به دهان مردى ناستوده گوى و درشت خوى .
خلافت را به كسى واگذاشت كه پى در پى لغزش مىكرد و پى در پى پوزش مىخواست .
مردى كه هم چون شترى سركش و نافرمان بود ، آن كس كه بر اين شتر نشسته بود در كار خويش در مىماند ؛ زيرا نمىدانست با اين شتر خيرهسر كه رشتهء مهار از بينىاش گذشته چه روشى به پيش بگيرد .
اگر عنان او را فرو پيچد سوراخ بينىاش پاره شود و اگر به حال خويش آزادش بگذارد از پرتگاه فرو افتد .
ملّت بدبخت اسلام به دردهاى بىدرمانى دچار شده بود !
اين دردهاى بىدرمان انحراف او بود ، تلوّن او بود ، اشتباه او بود ، حركت عرضى او بود كه راه زندگى را بجاى طول از عرض مىپيمود ، تا سرانجام عمر او هم به سر آمد و روزگار او هم به سر رسيد و من در طى اين روزها و روزگارها هم چنان بردبار بودم و با شدّت محنت مىساختم .
عمر در انتهاى روزگار خود منبر خلافت را به شورايى سپرد كه مرا هم يك تن از
هامش
( 1 ) - بحار الأنوار : 29 / 519 ؛ شرح نهج البلاغة : 1 / 169 .