به خدا آن كس كه جامهء خلافت بر اندام ناموزون خود آراسته بود ، خوب مىدانست كه اين پيراهن تنها بر اندام من رسا و موزون است .
او خوب مىدانست كه فلك امامت بىمحور وجودم نمىگردد و اين آسياب تا با دست من نگردد كار نخواهد كرد .
من آن كوه بلندم كه نهرهاى فضايل و علوم از آغوشم سيل آسا فرو مىريزند و مرغزار زندگى را كه در پناه من دامن گسترده است سرسبز و سيراب مىسازد .
من آن كوه بلندم كه پرندگان بلندپرواز بر قلّهام نتوانند آشيان گيرند و اوجى بدين عظمت و اعتلا را با بالهاى خستهء خود بپيمايند .
مع هذا از غوغاى اجتماع كناره گرفتم و دامن از كنار آلودهدامنان در كشيدم و در كنج عزلت گاهى مىانديشيدم كه يك تنه از جاى برخيزم و با دست تنها حق خويش را از آن قوم ناحق باز گيرم يا بر اين عظمت سنگين كه كودكان را پير مىسازد و پيران را به ستوه مىاندازد و مؤمن را تا دم مرگ رنجور مىدارد صبر كنم .
آرى ، صبر كردم اما آن چنان كه احساس مىكردم خار در ديده و استخوان در گلو دارم .
ميراث من هم چنان در كف غارتگران ماند ، تا او نخستين غارتگر اين ميراث بود ديده از جهان فروبست ولى در آخرين لحظه حق مرا به دوم واگذاشت .
در اينجا حضرت مولا به شعر اعشى مثل مىزند :
اين زندگى كه اكنون بر پشت شتر مىگذرانم با زندگى حيان برادر جابر قابل مقايسه نيست .
يعنى در عهد رسول اكرم صلى الله عليه و آله از اصحاب عموماً عزيزتر و شريفتر بودم ولى پس از رحلت رسول الهى « اعشى همدان » شدم كه مجبورم با شتربانى و عذاب سفر بسازم .
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 277
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٢٧٧