گفت : تو را به شكنجهگران زندان مىسپارم ، جواب داد : در آن وقت است كه خداوند مهربان و مولاى عزيزم مرا مىخرد « 1 » .
چون به زندان افتاد عرضه داشت :
[ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ ]
« 2 » .
يوسف گفت : پروردگارا ! زندان نزد من محبوبتر است از عملى كه مرا به آن مىخوانند .
چون پس از نُه سال به عللى كه قرآن ذكر كرده از زندان آزاد شد و سلطان مصر به وى احترام كرد و به او گفت : امروز مقامت نزد ما معلوم شد و تو در اين دستگاه امين و صاحب منزلتى ، مىتوانست بگويد : من فرزند يعقوبم و منزل ما شهر كنعان است ؛ اكنون اسب تيز پايى به من بده تا به ديار خود روم و به ديدار پدر و مادرم خوشحال شوم ، ولى اين معنا را نگفت ؛ زيرا ملت مصر را اسير كاخ نشينان ديد و عباد خدا را دچار مردم ظالم و ستمگر مشاهده كرد ، پيش خود گفت : در اين دستگاه نفوذ كنم ، باشد كه روزى در سايهء به دست آوردن آبروى مردمى و قدرت بتوانم اين جامعهء شيطان زده و گرفتار طاغوت و طاغوتيان را نجات دهم ! !
به عزيز مصر گفت :
[ اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ ]
« 3 » .
يوسف گفت : مرا سرپرست خزانههاى اين سرزمين قرار ده ؛ زيرا من نگهبان دانايى هستم .
چون مدتى در آن پُست خدمت كرد و امانت و لياقت و كفايت خود را نشان داد
هامش
( 1 ) - اقوال الائمة : 5 / 25 .
( 2 ) - يوسف ( 12 ) 33 .
( 3 ) - يوسف ( 12 ) : 55 .