دربارهء حسن بن محمد بن شرف شاه استرآبادى چنين آوردهاند كه :
روزى زنى بر او وارد شد و راجع به مسائل مشكل و پيچيده حيض و عادت ماهانه سؤالاتى مطرح ساخت ولى او نتوانست پاسخ دهد ، آن زن به حسن گفت :
پتههاى عمامه تو به كمرت رسيده ، لكن از ايراد پاسخ به سؤال يك زن عاجز هستى ؟ حسن به او گفت : اى خاله ! اگر من پاسخ هر مسألهاى را مىدانستم پتههاى عمامهء من قعر زمين را نيز درمىنورديد و به ژرفاى آن راه مىيافت « 1 » ! !
جان در مقام عشق به جانان نمىرسد * دل در بلاى درد به درمان نمىرسد
درمان دل وصال و جمالست وين دو چيز * دشوار مىنمايد و آسان نمىرسد
ذوقى كه هست جمله درآن حضرتست نقد * وز صد يكى به عالم عرفان نمىرسد
وز هر چه نقد عالم عرفانست از هزار * جز وى به كلّ گنبد گردان نمىرسد
وز صد هزار چيز كه در چرخ مىرود * صد يك به سوى جوهر انسان نمىرسد
وز هر چه يافت جوهر انسان ز شوق و ذوق * بويى به جنس جملهء حيوان نمىرسد « 2 »
هامش
( 1 ) - منية المريد : 286 .
( 2 ) - عطار نيشابورى .