خاطر از وضع آنان در عين نفرت دورى مىنمايم و من به لطف حضرت حق از اين راه به خزانههاى دانش رسيدهام .
ما و دل سودا زده سر مست الستيم * برگشته زميخانه دو آشفتهء مستيم
با افسر سلطانى كونين بلنديم * با خاك در خاك نشينان تو پستيم
موهوم بود هستى ما سرّ تو موجود * المنة للّه كز اين واهمه رستيم
ما شيشه شكستيم و كف پاى ملك را * زين شيشه بشكسته در اين باديه خستيم
با عشق تو ديوانه و با جام تو سرمست * چون نيست شديم از همه با عشق تو هستيم « 1 »
هامش
( 1 ) - صفا اصفهانى .