آن زفضل آفت سراى فضول * آن علمدار و عِلْم دار رسول
آن فدا كرده از ره تسليم * هم پدر هم پسر چو ابراهيم
مصطفى چشم روشن از رويش * شاد زهرا چو گشت وى شويش
نامش از نام يار مشتق بود * هر كجا رفت همرهش حق بود
بود تيغى زبان گوهرپاش * كه به دو كرده علم و عالم فاش
هر كه ناطق نبود قايل او * وان كه قايل نبود قاتل او
زور او بت شكن ز روز ازل * دست او تيغ زن بر اوج زحل
آل ياسين شرف به دو ديده * ايزد او را به علم بگزيده
سرّ قرآن بخوانده بود به دل * علم هر دو جهان ورا حاصل « 1 »
هامش
( 1 ) - سنايى غزنوى .