روزى او را به زور به امامى داشتند و پيش فرستادند ، چون پيش اندر آمد و مردم را گفت : « اسْتَووا » چنان كه بر شريعت آمده است كه مصطفى صلوات اللّه عليه وآله فرمود : چون صف گيريد راست بايستيد كه هرگاه مخالف ايستيد دلهاتان مخالف گردد و كتفها اندر دوزيد تا ديو ميان شما راه نيابد و چشمها به سجدهگاه داريد تا دلهاتان پراكنده نگردد .
پس چون ابوعمرو گفت : « استووا » بيهوش گشت و بيفتاد و تا ديگر روز به هوش نيامد ، پرسيدند كه تو را چه افتاده ؟ گفت : من شما را گفتم كه راست بايستيد ، بر دل من خاطرى آمد از حق تعالى كه اى بنده ! تو با من طرفة العينى راست بودهاى تا خلق مرا همى گويى كه راست باشيد ؟ !
آن عارف الهى گفت : وقتى بيمار گشتم از خداى عزوجل بخواستم تا مرا عافيت دهد . اندر سر من خطاب كردند كه ميان ما و ميان تن خويش تو اندر مياى .
و بعضى گفتند :
شنيديم از محمد بن سعدان كه گفت : از بزرگى شنيدم كه گاهگاه زمانكى بغنودمى ، ندا آمد مر مرا كه تو را از ما همى خواب آيد ؟ اگر بخسبى از ما به تازيانه بزنيمت ، يعنى اين اشارت است به فرط محبت كه هر چند محبت قوىتر گردد ، خوردن و خفتن كمتر گردد ، همهء خاطر و سرّ وى دوست فرو گيرد ، چنان گردد كه گويى پيوسته دوست را همى بيند و يا دوست مىگويد و از دوست سخن مىشنود ، خاموش باشد به زبان ، گويا باشد به دل .
« صامِتٌ بِلِسانِهِ ، ذاكِرٌ بِقَلْبِهِ ، مُطْرِقٌ بِرَأْسِهِ ، ناظِرٌ بِسِرِّهِ » .
به زبان ساكت و به قلب گويا است ، سر به زير داشته و به باطن ناظر به واقعيتها است .
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 175
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص١٧٥