زاهد چه عجب گر كند از عشق تو پرهيز * كس لذت اين باده چه داند كه نخوردست
عاشق كه نه گرمست چو شمع از سر سوزى * گر آتش محض است به جان تو كه سر دست
بس شب كه بر آن در بن خاكى زضعيفى * بنشستم و پنداشت رقيب تو كه گردست
اشكى كه بود سرخ چو رخسار تو داريم * ما را زتو تشريف نه تنها رخ زرد است
گر هست كمال از دو جهان فرد عجب نيست * اين نيز كمالى است كه آزاده و فردست « 1 »
شرح حال حاجى را دو فرزندش آقا محمد اسماعيل و آقا عبدالقيوم و عيال كرمانيش چنين بازگو كردهاند :
مرحوم حاجى هر شب در زمستان و تابستان و بهار و پاييز ثلث آخر شب را بيدار بودند و در تاريكى عبادت مىنمودند تا اول طلوع آفتاب . دو ساعت از روز گذشته به مدرسه تشريف مىبردند و چهار ساعت تمام در مدرسه بودند ، بعد به خانه مراجعت كرده ناهار مىخوردند ، ناهار ايشان معمولًا يك قرص نان بود كه معمولًا يك سير بيشتر از آن نمىخوردند ، يك كاسه دوغ كمرنگ كه خودشان در وصف آن مىفرمودند دوغ آسمان گون ، يعنى دوغى كه از كمى ماست به رنگ كبود آسمانى باشد .
شب بعد از سه ساعت عبادت در تاريكى شام ميل مىكردند ، شام آن جناب
هامش
( 1 ) - شيخ كمال خجندى .