متأخر صدرالمتألهين » و مقدمه مجموع رسايل حكيم بازگو مىكنم .
آقاى اسرارى مىگويد :
چون واجب الحج شد ، فرزند چهار ساله خود ملا محمد را نزد اقوام گذاشت و با همسر خود عازم حج شد .
در بازگشت از سفر حج ، همسر مهربانش از دنيا مىرود ، حاجى به تنهايى از راه آب به بندرعباس مىآيد و از آنجا وارد شهر كرمان مىشود .
از آنجا كه لباس و عمامهاش همانند دهاتىهاى سبزوار بود ، كسى آن چراغ فروزان را باور نمىكرد كه از رجال شايسته علمى و از اولياى خداست .
با وضعى كه داشت وارد مدرسهء معصوميهء كرمان شد و از خادم آنجا درخواست حجرهاى كرد كه چند شبى را در آنجا بماند ، سپس به سبزوار حركت كند .
خادم عرضه داشت : واقف اين مدرسه ، حجرهها را وقف بر طالبان علم نموده و ماندن كاسب يا فرد معمولى در اين مدرسه جايز نيست ، مگر اين كه شما با من عهد كنى چند روزى كه در اينجا هستى در امور نظافت مدرسه و طلاب به من كمك دهى ! !
حاجى جواب مثبت مىدهد و براى تأديب نفس به كمك خادم جهت امور طلاب و نظافت مدرسه اقدام مىكند .
حاجى در آن مدرسه قصد مىكند تا ريشهكن شدن هواى نفس به كار خادمى ادامه دهد ، از اين جهت عزم بر ماندن مىنمايد .
مدّتى كه مىگذرد خادم از او مىپرسد : عيال دارى ؟ مىگويد : نه ، مىپرسد اگر وسيله ازدواج برايت فراهم باشد ازدواج مىكنى ؟ حاجى پاسخ مثبت مىدهد ، خادم مدرسه مىگويد : دخترى دارم اگر ميل داشته باشى با او ازدواج كن ، حاجى بدون چون و چرا با دختر خادم ازدواج مىكند ، خدمت حاجى در آن مدرسه
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 127
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص١٢٧