گرديدند و نزد او از خبر اندوهآورى كه پنهان مىنمودند با يك ديگر گفتگو كردند ، يكى مىگفت : حال او همين است كه هست ، ديگرى به خوب شدن او اميدوارشان مىكرد و ديگرى بر مرگ او دلداريشان مىداد ، در حالى كه پيروى از گذشتگانِ پيش از آن بيمار را به يادشان مىآورد ، پس در اثناى اين كه او با اين حال بر بال مفارقت دنيا و دورى دوستان سوار است ، ناگاه اندوهى از اندوههايش به او هجوم آورد ، پس زيركىها و انديشههاى او سرگردان مانده از كار بيفتد و رطوبت زبانش خشك شود و چه بسيار پاسخ پرسش مهمى را دانسته ، از بيان آن عاجز و ناتوان است و هر چه بسيار آواز سخنى كه دل او را دردناك مىكند مىشنود و خود را كر مىنماياند و آن آواز يا سخن از بزرگى است كه او را احترام مىنموده ، يا از خردسالى كه به او مهربان بوده .
به تحقيق مرگ را سختىهايى است كه دشوارتر است از آن كه همهء آنهاى بيان شود ، يا عقلهاى مردم دنيا آن را درك كرده ، بپذيرد ! « 1 » !
الهى قمشهاى آن عاشق فرزانه مىگويد :
هر گل كه به باغ دهر خندان شد * چاك از غم عالمش گريان شد
هر غنچه در اين چمن تبسّم كرد * زود از غم روزگار پژمان شد
تا باد صبا نقاب گل بگشود * از باد فنا برون ز بستان شد
هر شمع وفا كه رخ به مهر افروخت * بىمهرى دهر ديد و گريان شد
از پرده هزار نو عروس آمد * در حجلهء ناز و باز پنهان شد
اى بس كه عروس دهر شوهر كشت * اين رفت و اسير غمزهاش آن شد
بر عالم بىوفا چه دل بندى * پيرى كه عروس صد هزاران شد