حقايق ] معرفت و آگاهى ندارند .
آن گاه يك بانگ كرد ، پنداشتم كه عقل او زايل شد ، پس گفت : اى پسر حيان ! چه تو را اينجا آورد ؟ گفتم : تا با تو انس گيرم و به تو بياسايم ، گفت : من هرگز ندانستم كه كسى كه خداى را بشناخت ، به هيچ چيز ديگر انس تواند گرفت و به كسى ديگر تواند آسود « 1 » .
گفتم : مرا وصيتى كن ، گفت : مرگ را زير بالين دار ، چون كه نخفتى و پيش چشمدار كه برخيزى و در خُردى گناه منگر ، در بزرگى آن نگر كه در وى عاصى شوى كه اگر گناه خرد دارى خداوند را خرد داشته باشى و اگر بزرگ دارى خداوند را بزرگ داشته باشى .
گفتم : اويس مرا ديگر وصيتى كن ، گفت : اى پسر حيان ! پدرت بمرد ، آدم و حوا بمرد ، نوح و ابراهيم خليل بمردند ، موسى بن عمران و داود خليفهء خداى بمردند ، محمد رسول اللّه بمرد ، سپس گفت : من و تو از جملهء مردگانيم ، آن گاه صلوات فرستاد و دعايى سبك كرد و گفت : وصيت اين است كه كتاب خداى و راه صلاح فرا پيشگيرى و يك ساعت از ياد مرگ غافل نباشى و چون به نزديك قوم و خويش رسى ، ايشان را پند ده و نصيحت از خلق خداى باز مگير .
از سخنان اوست :
عَلَيْكَ بِقَلْبِكَ . بر تو باد بر دل .
به اين معنى كه دايم دل حاضر دارى تا غير در او راه نيابد كه دل اگر به راه سلامت رود ، همهء اعضا و جوارح به دنبال آن به راه سلامت روند و اگر دل را مرضى حاكم گردد ، همهء موجوديّت انسان را به مرض كشد .
هامش
( 1 ) - / شرح نهج البلاغة ، ابن ابى الحديد : 10 / 43 .