آرى ، مردان خدا ، محبوب خود را همه جا حاضر و ناظر مىبينند و آخرت ابدى و نعمت مقيم و سرمدى را با لذت چند لحظهاى دنيا معامله نمىكنند ، كمال لذت آنان در اطاعت و اجتناب از محرمات است و راز و نيازشان با معشوق حقيقى عالم .
خوشتر از كوى توام مسكن و مأوايى نيست * كه به از كوى محبت به جهان جايى نيست
شاهد دهر در آيينهء ما زشت نماست * ور نه زيباتر از آن شاهد رعنايى نيست
آتش فتنه چنان آدم خاكى افروخت * كه اميدى ديگر امروز به فردايى نيست
ورع نردبان ترقى ميرداماد
در كتابى كه فيلسوف بزرگ ، علامه طباطبايى مقدمهاى بر آن نگاشته بود خواندم :
شاه عباس صفوى در شهر اصفهان با اندرونى خود سخت عصبانى شده و خشمگين مىشود ، در پى غضب او ، دخترش از خانه خارج شده و شب بر نمىگردد ، خبر بازنگشتن دختر به شاه مىرسد ، بر ناموس خود كه از زيبايى خيره كنندهاى بهره داشت سخت به وحشت مىافتد ، ماموران تجسّس در تمام شهر به تكاپو افتاده ولى او را نمىيابند .
دختر به وقت خواب وارد مدرسهء طلّاب مىشود و از اتفاق به درب حجره محمد باقر استرآبادى كه طلبهاى جوان و فاضل بود مىرود ، درب حجره را مىزند ، محمد باقر درب را باز مىكند ، دختر بدون مقدمه وارد حجره شده و به او