گريهاش از اين بود كه مىترسد مبادا فرصت از دست رفته باشد و به موقع به ميدان نرسد ، مىترسيد وقتى آنجا برسد كه قشون رفته باشد ، آن وقت جواب خدا را چه خواهد داد ، به رسول خدا صلى الله عليه و آله چه خواهد گفت ! !
علت ديگر گريهاش وضع ناپاكى بدن كه بالاخره از حل كردن آن عاجز مانده بود كه چه خواهد شد ، اگر چنان كه نجمه خواب ديده و گفته بود ، كشته مىشود ، تكليف او با اين تن غسل نكرده ، چيست ؟ چطور اذن دخول به ملكوت معنوى خواهد يافت ، آيا او را مانند موجود پليدى طرد نخواهند كرد ، آيا با بدن ناپاكش چه معامله مىكنند ؟
اين افكار هر لحظه شدت مىگرفت و از يك طرف به سرعت پاهايش مىافزود كه زودتر به اضطرابش خاتمه داده شود و از جانب ديگر صداى گريهاش را بلندتر مىكرد .
بالاخره ، از دور صداى اذان صبح به گوشش خورد ، دريافت كه صدا از لشكر اسلام است ، چون اين حالت را ديد سر را به علامت شكر به سوى آسمان بلند كرد ، گريهاش قطع شد و پا را آهستهتر كرد و بالاخره آن قدر از حالت دويدن كاست تا به راه رفتن معمولى رسيد ، عرق بدن او سرازير بود ، اما كم كم خشك مىشد ، چون به اردوگاه رسيد صف نماز بسته شده بود ، مسلمانان پشت سر رسول خدا صلى الله عليه و آله ايستاده ، مىخواستند عبادت خدا را به جا آورند .
حنظله ، به عجله تيمم كرد و در صف آخر قرار گرفت و نماز را با خلوص كامل بجاى آورد .
پس از خاتمهء نماز كه به واسطهء جنگ به سرعت برگزار شد ، حنظله صفوف برادران را آهسته شكافت و به سوى خيمهء رسول خدا صلى الله عليه و آله شتافته بالاخره به حضرت رسيد ، در برابر حضرت سيل اشك از چشمش ريخت ، حضرت با
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 165
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص١٦٥