شوق شهود حضرت دلدار دارى * اول زدل نقش سوى اللّه پاك گردان
چون سوى صحراى حجاز عشق رفتى * اول به ميقات وفا لبيك گفتى
چون بلبل افغان كردى و چون گل شكفتى * از شوق روى گلرخى در طرف بستان
اسرار احرام حقيقى
بايد نخست از جامهء عصيان برآيى * با جامهء طاعت به كوى دلبر آيى
بشكست اگر پايت در اين ره با سر آيى * تا گام بتوانى زدن در كوى جانان
احرام بستى در رهش از جان گذشتى * وز دنياى دون در ره ايمان گذشتى
از هر چه جز ياد رخ جانان گذشتى * كآنجا شوى در باغ حسن دوست مهمان
تا مىتوانى بخشا نوايى بىنوا را * بر خلق بگشا درگه صلح و صفا را
از پاى مظلومى بكش خار جفا را * خار جفا بركن درخت عدل بنشان
ورود به مسجدالحرام
چون در حريم قدس عزت پا نهادى * كردى هم از روز لقاى دوست يادى
دل زين سفر از مهر خوبان يافت زادى * تا ايزدت منزل دهد در بزم خاصان
محرم چو گشتى در حريم قدس داور * رفتى در آن درگاه عزت زار و مضطر
شد دامنت گلگون از اشك ديده تر * مقبول آن درگه شده زانعام سلطان
غسل احرام
چون غسل كردى تن به آب توبه شستى * با عاشقان در كوى يار احرام بستى
هر عهد بستى غير عهد حق شكستى * تا در صف پاكان شوى زين عهد و پيمان
شستى تن از زمزم دل از آب محبت * در بزم مشتاقان زدى ناب محبت « 1 »
هامش
( 1 ) - اشعار از الهى قمشهاى .