قضا را چشم آن همسايه ناگاه * به هنگام حديث افتاد بر ماه
چه آهنگر به رخسارش نظر كرد * طمع بر حسنِ آن رشك قمر كرد
به جانش آتشِ شهوت برافروخت * كه اين آتش هزاران خانمان سوخت
دلش در دام زلف آن گل اندام * مسخر شد چو مرغ خسته در دام
شده شيرى شكار آهوى چشم * معاذ اللّه ز دست شهوت و خشم
بسا دل كز نگاهى رفته از دست * سپرلطف حق است از تير اين شست
نگاه ديده جانها داده بر باد * ز جور ديده دلها گشته ناشاد
غرض مرغ خرد صيد هوس گشت * عجب عنقاى جان صيد مگس گشت
دلش شد پاى بند آن پرى چهر * تعالى اللّه چه زنجيرى بود مهر
بداد از كف همه دين و دلش را * كه سوزد برق شهوت حاصلش را
چه حاجات زن غمديده بشنيد * به پاسخ با نويد و وجد و اميد
بگفت اى جان اگر كامم برآرى * تو را بخشم هر آن حاجت كه دارى
بگفتا شرمى اى منعم خدا را * بگفت ايزد ببخشد جرم ما را
بگفت از شرع و آيين ياد كن ياد * بگفت اين دل به وصلت شاد كن شاد
بگفت از راه شيطان باز شو باز * بگفت اى نازنين كم ناز شو ناز
بگفتا پند قرآن گوش كن گوش * بگفت از جام غفران نوش كن نوش
بگفت از آب چشمانم بينديش * بگفت آتش مزن بر اين دل ريش
بگفت آهنگرا آهندلى چند * بترس از آتش قهر خداوند
صفا كن دامن پاكم به يزدان * گناه آلودهء شهوت مگردان
جوانمردا جوانمردى كن امروز * بكش نفس آتش عصيان ميفروز
جوابش داد كى ماهِ گل اندام * گنه را توبه عذر آمد سرانجام
به آب توبه چشم اى يار مهوش * نشاند شعلهء صد دوزخ آتش