اى رسول ما ! داستان دو مرد مؤمن و ناسپاس را براى امّت مثل بزن كه ما به يكى از آنها دو باغ انگور داديم و اطرافش را به نخل خرما پوشانديم و عرصهء ميان آنها را مخصوص كشتزار قرار داديم . آن دو باغ ميوههاى خود را به طور كامل و بدون آفت و نقصان تحويل مىداد ، در وسط آنها نيز جوى آبى روان ساختيم .
اين مرد كه باغش داراى ميوهء بسيار بود ، در مقام گفتگو و مفاخرت با رفيقش كه مردى مؤمن و فقير بود برآمد و گفت : من از تو به خاطر دارايى بيشتر و خدم و حشم ، محترمتر و عزيزترم .
روزى در حالى كه به نفس خود ستمكار بود و عمر را به گناه و غفلت سپرى كرده بود با كمال غرور وارد باغ شد و گفت : گمان نمىكنم اين باغ و دارايى من نابود شود ! !
و نيز گمان نمىكنم روز قيامتى برپا شود ، اگر هم به سوى خدا بازگردم ، در آن جهان نيز از اين باغ منزلى بهتر خواهم يافت .
رفيق با ايمان و فقير در مقام اندرز و نصيحت او برآمد و گفت : آيا به پروردگارى كه تو را نخست از خاك ، سپس از نطفه آفريد ، آن گاه مردى كامل و آراسته ساخت ، كافر شدى ؟ زهى جهل و نادانى !
لكن پروردگار من همان خداى يكتاست و هرگز به او شرك نخواهم آورد ؛ اى رفيق ! تو چرا وقتى به باغ درآمدى نگفتى كه همه چيز به خواست خداست و جز قدرت خدا قوّهاى نيست و اگر تو مرا به خاطر مال و فرزندت از خود كمتر دانى به خود مغرور مباش كه ارزش انسان بر انسان به مال و منال و فرزند نيست .
اميد است خداوند مهربان در دنيا و آخرت ، بهتر از باغ تو به من عطا كند و بر بوستان تو مرد كافركيش آتشى از آسمان فرستد كه با خاك يكسان شود و يكسره نابود گردد ، يا صبحگاهى جوى آبش به زمين فرو رود به طورى كه ديگر نتوانى آب
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 447
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٤٤٧