تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
دريغ از عمرى كه گذشت و آن هم به اين كار ناروا و قصد نابجا گذشت ، اين هست و اين در خاطرش مىگذرد و ضميرش را دستخوش تشويش مىسازد ، لكن بىدرنگ در حالى كه به اصطلاح عامّهء ناس ، عرق راهش خشك نشده ، اسب آرزو را زين مىكند به جانب مقصدى ديگر ، معقول يا نامعقول ، سهل‌الوصول يا دست نيافتنى و به هر حال با هيجان تمام نيل به هدفى ديگر را وجههء همّت خويش قرار مىدهد و براى دريافت آن ، با عبور از ورطه‌ها و طىّ مهلكه‌ها اهتمامى تامّ مبذول مىدارد و به غايتى كه در قوّه دارد و مىكوشد و مىجوشد و مىخروشد و مىخواهد زمين و زمان را بهم بدوزد و طىّ ارض و عرش و فرش و كرسى كند تا خود را به مقصود برساند و باز به همين طريق گرم است به وقت شروع اهتمام و هنگام آغاز كار و سرد است در موقع اتمام و در سرانجام كار و به اين ترتيب و با توجّه به اين نتيجه پيوسته افسرده و پريشان است و آشفته و حيران ، به قيد و بند ناآرامى فرو بسته و اسير است و در دخمه‌اى از سياه چال اضطراب گرفتار و زندانى ! ! مىرود به اميد آن كه آرامش مطلوب را دريابد ، ولى دريغ و درد كه آنچه بنابر بافته و يافتهء پندار خام و انديشهء ناتمام وى ، مقصدى آرامش‌بخش مىنمايد ، نه تنها حاصلى بدست نمىدهد ، بلكه خود مبدأ قَلَقى بيش‌تر و منبع اضطرابى وسيع‌تر است ، در نتيجه يار دائم آدمى اضطراب خاطر است و پريشانى خيال و چنين آدمى - كه هنوز آدم نشده - آنچه دارد بىآرامى است و آنچه مىيابد سرگردانى ! ! هميشه در درون خويش از لحاظ سرگشتگى هم‌چون كسى است كه هرچند راه را نمىداند و آمادهء راهروى نيست ، ولى ناگزير و بىاختيار به راهى افتاده كه در شب تار در بيابانى وسيع ناچار سرگردان مانده به طورى كه نه راه پيش دارد و نه پناهگاه پس ، نه اميدى به روشنايى دارد نه راهى به سمت خلاص و نجات مىيابد ، لذا