خداوندا ! آن كه تو را خواست ، و دل به تو بست ، و از عشق تو سرشار شد ، و به دنبال وصلت برآمد ، و به خواسته هايت گردن نهاد ، و به انبيايت اقتدا كرد و به اطاعت از امامان راه سپرد ، و در تمام گرفتارىها به تو پناه آورد ، و از شر هر صاحب شرى از تو امان خواست ، او را پذيرفتى ، و امانش دادى و دلش را شاد كردى ، و دردش را به دوا رساندى ، و خير دنيا و آخرت را نصيبش فرمودى .
جان فشاندم وصل جانان يافتم * جان چو دادم بهتر از جان يافتم
هر شبى صدبار خونم ريخت هجر * تا كه روزى وصل جانان يافتم
روزگارى با گدايى ساختم * تا رهى بر گنج سلطان يافتم
هر طرف سرگشته بودم چون نسيم * تا رهى سوى گلستان يافتم
قصهء يوسف زمن بشنو كه من * عيشها در چاه و زندان يافتم
ذره بودم تا كه بر من عشق تافت * ذره را مهر درخشان يافتم
تا كه رخشان گوهرم كرد آفتاب * خويش را بر تاج خاقان يافتم
ملك دل پرداختم از غير دوست * تا زشاه عشق فرمان يافتم
رفت سامان از كف آن روزى كه من * از سر زلف توسامان يافتم
از زوال خود نينديشم چو ماه * تا كمال خود به نقصان يافتم
خون پى لعل بدخشان كى خورم * من كه در دل صد بدخشان يافتم
تا هما بستم دل اندر زلف دوست * روزگار خود پريشان يافتم
( هما )