جولانگه جلالت در كوى دل نباشد * خلوتگه جمالت در جسم و جان نگنجد
سوداى زلف و خالت جز در خيال نايد * انديشهء وصالت جز در گمان نگنجد
در دل چو عشقت آيد سوداى جان نماند * در جان چو مهرت افتد عشق روان نگنجد
دل كز تو بوى يابد در گلستان نپويد * جان كز تو رنگ بيند اندر جهان نگنجد
پيغام خستگانت در كوى تو كه آرد * كانجا زعاشقانت باد وزان نگنجد
آن دم كه عاشقان را نزد تو بار باشد * مسكين كسى كه آن جا در آستان نگنجد
( فخرالدين عراقى )